http://uppc.ir/do.php?imgf=16145521658691.png

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی
دخترای کوچه پایینی  _ آموزش نویسندگی

داستان های عاشقانه عجیب ولی واقعی
داستان های وحشتناک حقیقی ماوراءطبیعه
داستان های کوتاه خنده دار شاد طنزنویس
داستان بلند، و رمان های مجازی رایگان
آموزش نویسندگی

آخرین نظرات
  • 16 January 26، 11:45 - DOWN ALEY Girls
    خخخ
  • 16 January 26، 11:44 - DOWN ALEY Girls
    عالی

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی





انتزاع

Friday, 23 January 2026، 01:57 PM

فضاسازی  چیه رو توضیح دادید ولی یه ذکر مثال بدایه برامون بیارید لطفن .   ممنونم.    ساره میرزانژاد  از  ساوه .   ۲۲:۰۹      _آذر۱۵_۱۴۰۴ 



پاسخ : 

َ1۱

چیزی در لایه های پنهان  واقعیت جابه جا میشود . 

زن رهگذر  چهل و اندی تقویم دیواری را به بالای ستون چوبی ایوان خانه اش کوبانده و از میخ قدیمی آویزان کرده ، هر چهار فصل  انرا تعویض کرده و تقویم جدیدی را جایگزین قبلی نموده ، او تنها وارث این خانه ی بزرگ و قدیمی ست .   

با آن همه رویای زیبایی که در سرش پرورانده بود و ان تعداد کثیر خواستگاران  و ان ناز و نعمت فراوان در نوجوانی   هرگز در بدترین کابوس هایش هم نمیدید که مجرد بماند و چنین تبدیل به پیردختری شود که هر روز مثل آدم کوکی از درب چوبی و قدیمی خانه  خارج و مسیر مشخصی را تا به محل کارش  پیاده روی کند و در انتهای ساعات کاری  مجدد همان مسیر را تک و تنها و غرق در تماشای افراد تکراری و همیشگی و چهره های غم گرفته ی رهگذران  به خلوت خانه باز گردد .  هیچ اتفاقی در روزگارش  رنگ و عطر  طراوت نمیگیرد  ، گویی  تکرار پشت تکرار ‌  .  و گذر سالهای  پر تعداد . .

البته در ظاهر امر  چنین به نظر میرسد  که  روزگارش  دچار  سکون شده ،  گرنه  او  این روزها  بی حجاب  به محل کارش  میرود و همین چند سال پیش بود که بخاطر مقوله ی حجاب  در شهر آشوبی بپا شد و معترضین  را به گلوله بستند و عده ای را گرفتند و بردند ،  ولی او بی تفاوت بود  و بی نظر ،  و پس از گشایش ها  و تغییر  الگوی  حجاب در سطح شهر ،  او نیز بمرور  گره ی روسری اش را شل تر کرد ، روز به روز  شل تر  تا عاقبت  در نسیم سرد پاییزی   بیخبر  حجابش را  باد برد و او به  رنگ موی خودش  و جلوه ی ان در چشمان رهگذران اندیشید .

به گمانش  اگر  رنگ شرابی کند موهای بلندش را ، ممکن است بختش  باز  شود .  پس درنگ نکرد و مویش را شرابی کرد ‌ . 

پیردختر موی شرابی   دیر زمانی ست که سجاده ی نمازش  روی  طاقچه ی خانه  خاک می خورد ،   در عوض این روزها  او مشتاقانه  به  آسمان  می نگرد ،  گویی چشم انتظار  فرود سفینه ای از موجودات  فرازمینی  باشد  ، گویی بمرور  باورش شده که   موجوداتی  غیر از این  بشر دو پا  در کائنات  وجود دارد که هوشمند تر از انسان باشد ‌ .   او  شیفته ی مجله ی  یوفو لوژیست شده و دیگر  مجله ی خانواده سبز   را  نمیخرد .   او  دلش برای عطر قرمه سبزی های دوران کودکیه مادربزرگ  تنگ شده  اما مدت هاست بر سر مزارش  فاتحه نمی خواند ،  بلکه با جملاتی  عجیب و غریب  برای  شادمانی  روح  متعالی امواتش  دعای  آمرزش و جاودانگی  میکند  و برایش اهمیتی ندارد که قبله  کدام جهت است  بلکه  حواسش به  قطب جنوب و منطقه ی آنتارتیکا‌ست .  باور دارد در انجا   چیزی پنهان شده ‌  . احتمالا  درب  ورود به جهان های موازی . 

او مرز بین واقعیت و رویا را فراموش کرده و بین انان می لغزد ،  از  وقایع حال استمراری  در  گریز از رویدادهای پیرامون  ، خودش را در خیالات بی انتها   غوطه ور ساخته .  گویی که جهانش دستخوش  تغییرات شگرف و جدیدی شده باشد .  او اکثرا  سکوت بر لب دارد ،  ولی اگر کلامی به زبان بیاورد   از  موجودات  هیبریدی  و گونه های فرازمینی  و  رپتالین ها  و خزنده های  انسان نما  سخن به میان میاورد ‌  .  

در عین حال و از سوی دیگر  جهان دستخوش  تحولات نوینی شده ‌ .    سیاست های کلان  در کنترل کشورها  به سمت  اجرایی شدنه  نظم نوین جهانی  پیش رفته و  از نگاهه پیردختر موی شرابی قصه مان ،  سیر پیوسته ی کائنات ، چرخش بی امان  سحاوی و پیچش منظومه ء شمسی ، در مسیر  راه شیری پیش نمیرود .  به باورش  بی شک  رویدادی پنهان در جایی  فراتر از اختیارات و اشراف وی   روی داده است .

هر کسی ماجرا را از یکجایش تعریف و ثبت کرد ،  برخی دیرتر پی برده و برخی پیشاپیش از ان اطلاع داشتند ،  


اما  تمام  پیش بینی ها  مبتنی بر  علوم خفیه  و یا تفاسیر  ستاره شناسی و اختر شناسی  و ماوراطبیعه   استوار بود  و کمتر کسی به آن اعتنا  میکرد ‌ .   

پیردختر موی شرابی  بمرور  آموخت که  سکوت پیشه کند ، زیرا  کسی  دنیایش را باور  نخواهد کرد ‌ .    بلکه حتی به او خنده خواهند کرد  و خواهتد پنداشت که وی دیوانه شده ‌ . 

 زیرا  حرفهایش  بی شباهت  به هزیان  نیستند ،   درحالیکه  تعدادی از افراد نخبه در علوم متافیزیک  و یا مسلط بر  شبهه‌ علم ،  حتی مدعیان علوم لدونی  از مدت ها قبل  زمزمه هایی مبهم  از وقوع  تغییرات بنیادین  سر داده بودند .   ولی کمتر کسی  توجه میکرد.

پیردختر  مشتاقانه  سمت  تابستان و خسوف اخرین شب ان   روزها را یک به یک گذراند ،   زیرا  او مدعی بود به محاسبات خودش   اینبار  قرار است ماه  کاملا برنگ  سرخگون  در بیاید . 

همکاراتش  زیر لب  به طعنه  لبخندی  زدند ،  او را  خول  پنداشته  و بی اعتنا  رد شدند .   از این دست خبرهای غیر قابل باور   را بسیار  از  او شنیده  بودند ،   اما هربار   همان ادعا  به وقوع پیوسته بود .   و موجبات  شگفتی همگان را فراهم ساخته  بود ‌  اما کماکان  کسی برای  پیردختر   اعتباری  قائل نبود ‌ 

زیرا اکثرا  به منبع و مرجع  و گوینده  ی  ان ادعای عجیب  توجه میکردند و خب اکثرا  افراد  غیر مسیول و  فاقد سواد اکادمیک و دانشگاهی  بودند . پس  تمام هشدارها  به  خرافه پرستی و جهالت  نسبت داده میشد .  


و اما  پیردختر  خودش  هربار   خبرها  را  حین عبور از سر چهار راه مکاییل   و از دهان  زن کوهلی  و فالگیر  شنیده  بود و گاه  نیز  در مجله یوفولوژیست  خوانده  بود .  


  چه کسی باور خواهد کرد هشدارهای  زن شلخته ی سر چهارراه  را؟...  همان  طالع بین و کف بین  که همواره یک نوزاد به کمر خودش  بسته  و با چهره ی دود گرفته و سیگار بر لب و خالکوبی های نقطه نقطه بر پیشانی ،  پیوسته  به رهگذران  میگوید ؛      قمر از عقرب گریخت ، بیا  فالت بگیروم....    تو بختت بلنده ولی راهت سخت ، خورشیدت از سقف اسمونت که بیفته سمت شرق ، نور جدیدی تابش از سر بگیره از غرب ، تو از اسب  افتادی  ولی نه از اصل ،  مهتاب برات دو تا شه   و خودت صاحب زَر .  ان قدر ثروتمند بشی که بشی حاکم شرق ، .... 


خب  پیردختر موی شرابی و رهگذر ،  یک اسکناس می گذاشت کف دست  اون زن و ته دلش لبخندی می نشست محو .   توی دلش میگفت :   میدونم که این زنیکه کف بین  یک شیاد بود و  زر مفت میزد ،  چون هر روز صبح در مسیر محل کار  اونو  می بینم و به همه همین حرفها رو میگه .  انگار چیز دیگری بلد نیست . خب  هرکسی به طریقی بایستی  نون رو در بیاره . اونم از این روش .  چه میشه کرد !؟..   زندگیه دیگه ..   گاه پشت به زین و گاهی زین به پشت .  هی...... 


خبری در راه بود .   خبر آمد  اتشفشان خاموش  سرزمین  مجدد  شروع به فعالیت  نموده ،  گویی ضحاک از اساطیر  در قل و زنجیر در کوه  به تقلا  افتاده باشد ،  مدتی  بعد   خشکسالی  به دل سرزمین  زد ، چشمه ها خشکیده ، رودخانه ها خاموش ،  و سد آب بزرگ نیز  فرو نشست ، تا بستر ان   رسواگر  ظالمان  باشد .  پیکرهای  جوانان  بی پناه و معصوم   با دستانی  بسته  از پشت ، و همه چیز سوی  رسوایی  در شتاب  شد .   تغییری  در راه  است . 

پیردختر  اعتنا  نکرد ،  مدل مویش را کمی  تغییر داد .  اینبار  روحی جدید به وجودش  دمیده شد و امیدوار  که بلکه بختش  باز  شود ‌ .    

مدتی گذشت و پیوسته  خبرهایی عجیب از ورود  ستاره ای فرا منظومه ای  و بین ستاره ای به حریم منظومه شمسی  به گوش رسید .   مدتی بعد  دومین اتفاق مشابه ‌  .  اسم اولین  بازدید کننده و  جسم مرموز   را   اوموآ‌ اوموآ   نامیدند .   چون  توسط  تلسکوپی  اولین بار  رصد شد که در جزیره ای وسط اقیانوس اطلس  واقع بود و  نام این شی ناشناس به معنای لغوی      "بازدیدکننده و پیام آور"    نهاده شد .  در زبان بومیان ان جزیره     اوموآ اوموا   یعنی  پیام آور ‌  .     ان شی به وسعت چندین کیلومتر و با سرعت هشتاد کیلومتر بر ثانیه  وارد منظومه شمسی شد ،   و بر دور کمربند خورشیدی  دور زده  و در اوج ناباوری  از خودش  رفتارهای غیر معمول مانند  تغییر سرعت ناگهانی و تغییر مسیر و حتی گاه  تغییرات زاویه و جهت های معناداری  بروز داد ‌  .  دانشمندان ناسا اکثر غریب به یقین  اعلام  کردند  که  ان شی  به هیچ وجه یک  شهاب سنگ و یا جسم  بی جان  نبود و  یقینن  توسط  حیات و  علم هوشمندی بیگانه  هدایت میشده .  

پیردختر   ناامید و خسته از این انتظار بی پایان   ، همچنان  دچار اضطراب و توهمات  آزار دهنده ،  شب ها سایه های عجیبی در انتهای  باغ خانه وارثی   زمزمه هایی مبهم  سر میدهند ،  وحشت و ترس  هربار  به دخترک  هچومی ناباورانه  می اورد ‌   .  او  خسته از موی بلندش میشود .    دلش را به دریا زده و به آرایشگاه میرود .   مدل موی  مصری  مد نظرش است  ولی اشتباه  میگوید   مدل موی  کورنلی ،  و  او  بی خبر از تفاوت این اشتباه  ساده  است . 


عاقبت با موی کوتاه  همچون پسری که از سربازی  فارغ شده   به خانه باز میگردد .   با خودش  درون انعکاس  آیینه  دیواری   بحثش میشود . سنگی به سر آیینه میکوبد ولی  سرش شکسته  و آیینه خونین  میشود ‌ 

اینک  گویی پسر بچه ای  شیطنت کرده و حین بازیگوشی  سرش را شکسته باشد      نادم و پشیمان  گریه  سر داده و مدتی  در کنج خلوت خانه  خودش را  زندانی  کرد ...

کمی بعد   پیر دختر قصه  از درون  محله ی قدیمی ساغر  بسوی  رودخانه ی  زر   پر شتاب  بود  ،   غرق در افکارش  شد ،  حرفهایی که  داخل آرایشگاه  زنانه  شنیده  بود  برایش  جلب توجه  نمود ‌  

طلسم ‌ فال قهوه .  دعای مشکل گشا .  و.....‌ 

آری    مدل موی  تاثیر چندانی  ندارد  در گشایش  بخت .  باید  دست به کار  شود .    

سر گذر از پل  بازارچه ی قدیمی و چوبی  زرجوب ،  پیرزنی را میبیند  که  تکه کاغذی  را  با سلام و صلوات و دمیدن فوت  به  داخل  رودخانه  می اندازد .

و نگاهی مضطرب به اطراف  و با قدم های  خسته و کوتاه   از انجا  دور میشود ‌  . 

پیردختر  از روی  کنجکاوی  به تعقیبش  سمت پیچ و خم  محله ی ضرب  میرود . و  جایی سمت کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی باغ هلو     او را  گم میکند .  



کمی گذشت  و  پیردختر  مجله یوفولوژیست را مجدد خرید و محو در عالم  هپروت  شد ....

اینبار   ولی دومین مورد رخ داد .   ولی ساده و بی حاشیه تر . 

  گویی شهاب سنگی  بین ستاره ای وارد منظومه شمسی شده باشد  و بی جلب توجه  در چرخشی پیوسته  از ان خارج شده باشد .   کمی بعد  سومین مورد  را  تلسکوبی   واقع در جزیره ای در وسط اقیانوس اطلس   کاشف بعمل آورد و رصد کرد .   از نگاهه پیردختر  ولی   این بار خیلی عجیب تر بود   سه نور عجیب  و  دنباله ای که  بشکل  بلعکس  پیشتر از خود ان شی  در حرکت بود  و نمی توان انرا  با  صفت و عنوان "دنباله دار"   تلقی کرد ‌  . زیرا  در جلوی ان شهاب سنگ عظیم و ۲۵ کیلومتری   در حرکت بود .    نکات عجیب این  بازدید کننده ی بین ستاره ای انقدر زیاد بود که همگان پی بردند   انسان در کائنات  تنها  نیست ‌  .   دخترک  در اخبار  شنید  که  در اتفاقی عجیب   بودجه ناسا  حذف شد و ناسا تعطیل شده .    اخبار های  مبهم و راز آلود پیرامون  جنس و نوع حرکت و تغییر  سرعت و مسیر این  ستاره  و شاید سفینه   بگوش میرسید .   با سرعتی بالغ بر ۶۵ کیلومتر در ثانیه ،    بر همه  اشکار شد  که  خبری در راه است .     

مدتی گذشت و  به‌ مرور 

پیردخترک  در افکاری  ناشناس  و غریب   غوطه ور شد .   گاهی به خودش شک میکرد ،  نکند  دیوانه  شده و خبر ندارد .     دلش برای  مادر و پدرش تنگ میشد و  گونه هایش اشکین .   در غمی جانکاه  به خواب میرفت .  ...


موی پیردختر  کمی  رشد کرده و اعتماد به نفسش  باز گشته . 

در باور  او  ،   همه چیز در تغییرات ژرف بسر  میبرند .  او خودش را نقطه ی ثقل کائنات  می پندارد . 

  همان وقت از سال بود که 

 .  شب هنگام اسمان به رنگ سرخگون در آمده و ستارگان یک به یک محو شدند   و ستارگانی غریب و ناشناخته با شمایلی متفاوت در سقف آسمان سبز شدند ‌ .   شب هنگام  در اخرین قدم های گذر تابستان از شهر  بود که ماه به رنگ خون و  سرخگون در امد ‌   .   وقایع انچنان پر شمار بود که فرصت برای اندیشیدن را میگرفت و  یک به یک رخ میداد .


پیردختر   تصمیمی جدید گرفت.     قرار شد  خودش  دست به کار شود  و خودش  را از این تنهایی  و ترشیدگی  در بیاورد ،     رویدادهای نجومی  اما  فرصت و مجالی برایش  نمی گذاشت  ، مانده بود که کدامین مورد را  در اولویت  قرار دهد ،  دلش  شوهر  می خواست   ولی  اول  مجله یوفولوژیست  مهم تر  بود . شاید هم نه...  خودش هم نمیدانست .    و بی خیال یافتن شوهر و شریک زندگی  میشد  و سرش را گرم میکرد  با خواندن مجله .... 

لااقل  هر مجله را بیست مرتبه  مرور کرده بود . 


 طوفان خورشیدی بی سابقه ،  سقوط ستاره ی قطبی از جای همیشگی ،  تغییرات در الگوی مغناطیسی زمین ،  خودکشی دست جمعی  پرندگان با اقدام به خودکشی نهنگ ها در ساحل ،   سخن گفتن و هجی واژه ها یک به یک و نامحسوس توسط گربه ها ،  ارتقای سطح هوش در سگ ها ،   تغییر  ذائقه در جوجه مرغ ها  و گوشت خواری انان .    و ... و.‌....   موارد بسیاری که  در  گذر روزهای پر التهاب   لابه لای  روزمرگی ها  گم میشد . 


"چیزی در لایه های پنهان  واقعیت جابه جا میشود "


.  خفقان همراستای سقوط ماه  بر شهر حاکم میشود ،  کسوف و خسوف های اخیر و سکوت عمیق ، پس از بارش بی امان نور و خورشید بر سطح شهر ، همه و همه  پیش در آمدی بر تراژدی جدید بودند و هیچ کس پی نبرد که در پس  سکوت ، طوفان شدید تغییرات در راه است .

تغییرات  نرم و پیوسته  رخ داد و بمرور  خورشید در ااسمان کوچکتر شد ،   عاقبت نیز در آخرین پنج شنبه ی پاییز  ، خورشید انچنان  ریز و دور از دسترس به نظر رسید که گویی برای ابدیت  از منظومه ی شمسی  رخت بربسته باشد ، اما همزمان در جهت مخالف  نور و روشنایی ملایمی  ظهور میکرد و به ابعادش افزوده میشد ،  اینبار  شی آسمانی و ستاره ای با شکل و شمایل عجیب و شبیه به ماده ای سیال و غیر منسجم  که همواره درحال تغییر ظاهر و ابعاد بود ،  در آسمان ظاهر شد ،  گویی  شوخی جدیدی باشد  و  سقف اسمان تبدیل به صفحه  نمایش فیلمی  علمی تخیلی  گردیده  و  همواره  رویدادهای دور از انتظار در ان رخ دهد .    مردم شهر انچنان محو تماشای اسمان بودند که زندگی از فرم و روال خودش  خارج شده  و اکثریت  درگیر شیوع شایعات  شدند .  رسانه های تصویری مختل و ماهواره ها یک به یک ناپدید شدند ،  

 پیردختر   دیگر  بر سر کار  نمی رود   زیرا  با تکنولوژی های جدید و عصر ارتباطات و فناوری  آشناتر از سابق شده .  شیوه ی دورکاری و روش  جدید  بشکل  انلاین  و  جازی   از  درون  خانه ی وارثی و قدیمی  در انتهای  بن بست  پدری ،  به  وظایف شغلی خودش میپردازد.  


این روزها  

دیگر  اخبار  قابل  استناد نیست.   توطئه ای در کار است.‌

اسناد سری و محرمانه فاش میشود .  پرده از حقایق برداشته و   باورهای پیشین سست تر از  قبل شده . .   مرز بین  درست و غلط  محو و   پیکره ی اجتماع  به لرزه افتاده ،  فروپاشی نزدیک است .‌ اما در ابعاد نظم نوین جهانی ....

.و  پیردختر موی شرابی  در مسیر همیشگی  با شکل و شمایل متفاوت و اینبار بی مقنعه و بی چادر   با  موی آزاد در وزش نسیم  صبحگاهی   از سر چهار راه میگذرد ‌ .‌ زن کهلی و کف بین همچنان مشغول  طالع بینی است  و جملات  تکراری را به زبان میاورد ،   

جملات  در  سر و افکارش پیچیده و تکرار میشود . حال او   تمام روز  را به جملات  اندیشیده . .   زن  رمال چنین میگفت به یک رهگذر که ؛ 


      خورشید از شرق محو _ و نور سست و رقصان از غرب طلوع خواهد کرد ،  برج قمر در نیش عقرب  فرو خواهد رفت و  شمال سمت جنوب و بلعکس خواهد شتافت .  از این پس دیگر    ، گربه ها محض رضای خدا با  قصاب ها دوست میشوند ، کلاغ ها سر کلاس ریاضیات می نشینند و جبر و هندسه می خوانند ،  قناری ها  کلاس آواز را رها  و بسوی  خُمر رنگرزی خواهند رفت .  ، و اما  پیرمرد خرفت خواهد  رفت .  پسرک جامانده   تاج بر سر و  تن بر خاک خواهد شد .  در سطح کلان  اما  مرز ها ناپدید و نظم نوین جهانی استوار میشود  الا و بلا  سرزمین های روس .    دو قدرت بزرگ معامله ای  میکنند پشت درب های بسته ،  اوکراین  داده میشود و ایران  را  گرو کشی  میکنند ،    سید نوک هرم  هرچه کاشته بود    و رشته بود   پنبه  میشود در زمانی  کوتاه ،  گویی باغ را  سیل میبرد  اما  درختان  دچار خشکسالی شوند ،  هیچ عمل و عکس العملی  با هم  یکسان و مطالقت  ندارند ‌     همگان  دچار  سرگیجه  شده   غیر از  پیردختر موی شرابی ، 

 او  پیشاپیش  خودش را برای  هر حادثه ای اماده  ساخته ،  و این روزها  نیز  از   احتمال  حملات  غریب الوقوع   سلفی ها و جهادی های  تندروی  پاکستانی و یا سلفی های عرب   هشدار  میدهد ،   جنگ های نیابتی   ته کشیده  و  حتی سرزمین های  دوست  توسط  دژمن  همیشگی     شخم زده  شده است .    نسل کشی  ها  رخ داده  و کماکان   سلزمان ملل   ابراز  نگرانی  میکند  و بس ‌ .

،   فتنه ای از سر گذشته و نیمی از شهر از آتش آشوب سوخته . 


 پیردختر رهگذر این حرفهای بی سر و ته را شنید و از کنارش عبور کرد ،  اما  گویی  حرفهای  ان طالع بین   تغییرات کمی پیدا کرده بود ،   و رنگ و بوی   امورات جدیدی را گرفته بود .   اینک بیشتر شبیه به سخنان یک دیوانه بود . 


تغییرات اقلیمی  انچنان  شدید  خواهد بود که روزگار  سرزمینی را دگرگون  خواهد ساخت .   

پیردختر  منشی  شرکت آسانسور و بالابر   است و با ده سال سابقه ی کاری   همچنان  نمی داند   فرق  اسانسور با  بالابر  چیست ‌   . 

و صرفا  پاسخگوی  مشتریان  بصورت  تلفنی و اینترنتی  است ،  او  همچنان  حقوقش  را بشکل  هفتگی  میگیرد  و  بی آنکه  واهمه ای داشته باشد   با شاخه گلی در دست   به خواستگاری  رییس  شرکت رفته ،   و دلایلی  آورده  منطقی برای  طرح  این پیشنهاد  ازدواج .


او  پیش  امده  و میگوید :

   رییس  درود ‌  .   شما چون که حالتون  خوب شد براتون  گل  اوردم .  گل بشید ولی عمرتون کم نشه ،  سایه تون پایدار ، بالای سرم ‌   .  من فکر میکنم که شما هم دارید  پیر پسر میشید ‌  . مثل خودم.   نه.‌‌‌ ..   خب من پیر دختر   البته .    رییس  هر دوتامون  داریم  دیر  میشیم . نه.‌.‌ ...  یعنی  پیر میشیم . و واسه  ازدواج  دیر میشه .    میگم  حالا که  رنگ موی شرابی   جواب  نداد  و من همچنان  تنها موندم ،  شب ها  از ته  باغ  همش  سایه ی درختها  می افته  روی  ایوان ،  و من میترسم از سکوت تنهایی های ناتمام  زندگیم .  شما هم مثل من  عجیب و کمی دیوانه به نظر میرسید ‌  میگمااا  ما  شکل همیم .  من خیال میکردم  جراحی کردید  ممکنه بمیرید  ولی  خب چون ستاره ی کاینات موازی در برج شمال و افلاک در سحاوی شکارچی  دچار همدیسی و دگر جوشی در جوار سیاهچاله ی اعظم بود    سبب شد من توی انعکاس تصویر  ببینم شما رو در اینده ی دور .   شلوارک پا داشتید و یه تتو  هم  یک وجب  بالای زانو  داشتید  خیلی زیبا و شکل گل .   خب شما توی  خانه من و روی  ایوان  بودید  و داشتید  مجله یوفولوژیست ها رو  پاره میکردید تا شیشه ها رو پاک کنید ،  و بعد  هم اشپزی کنید ‌ . منم داشتم مجله می خوندم ..    خب  میگم  رییس  شما  چند سال کوچکتری  از من .  ولی  عین خودم  تنهایی .  میگم  من یه ظرف و قاشق چنگال اضافه  دارم  .  میشه  شما هم باشید  تا  شبها  من از  سایه ها  نترسم ‌ .  اخه  خب  گربه سیاهه ی من  فوت شد .  یعنی  مردش .   الان  میتونید  بیاید  خونه مون .   البته  اول  باید  ازدواج  آریایی بشیم ‌ 


مهمان هم دعوت میکنیم.  شما به  عمه خانم و شوهرشون  بگو  .  منم  به  که.....   خب  کس خاصی مد نظرم نیست ‌ . 

مهریه  هم که نمی خوام .  ولی  باید  حقوقم رو زیاد کنید یکم.  

همین . 

26/01/23
DOWN ALEY Girls

آموزش نویسندگی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی