http://uppc.ir/do.php?imgf=16145521658691.png

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی
دخترای کوچه پایینی  _ آموزش نویسندگی

داستان های عاشقانه عجیب ولی واقعی
داستان های وحشتناک حقیقی ماوراءطبیعه
داستان های کوتاه خنده دار شاد طنزنویس
داستان بلند، و رمان های مجازی رایگان
آموزش نویسندگی

آخرین نظرات
  • 16 January 26، 11:45 - DOWN ALEY Girls
    خخخ
  • 16 January 26، 11:44 - DOWN ALEY Girls
    عالی

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی





سیندرلای فارسی

Friday, 18 December 2020، 02:22 AM

 

  زکی....  بگی نگی  دنیایی بود،   زیر  چشماشون کبود،  چشم براه،  شوریده حال،  چشم به جاده ها گره بسته بود، اون بودش خیلی صبور .    یکی بود یکی نبود.  یکی موند،  یکی نموند. یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت :سیندرلا پارکت ها رو تی کشیدی؟ لَته  زدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .

القصه ، یه روز پسر پادشاه (قصه واسه زمان طاغوته و هنوز آقامون به فرانسه تبعید نشده بود)  

میگفتم...

چون حکومت شاهنشاهی بود    پسرک  لندهور پادشاه  (الکی مثلا) که خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم

مامانش : بعله پسر دلبندم

شاهزاده : من زن می خوام

مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم

مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟

شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم

مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،

شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟


مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .

صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد

سیندرلا گفت : سلام

فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟

سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم

فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه.

سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......

فرشته : خداحافظ ....

سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولیآژانس ماشین نداشت . 
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟

یارو گفت : نه نداریم. 
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟

فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو

سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .

فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!

سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟

فرشته : بعله می خوره

سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.

فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟
سیندرلا : نه ندارم

فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟

سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم

 

داستان سیندرلا(طنز)ایرانی

 

فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه .

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم

فرشته : چرا نمیری؟

سیندرلا : آبروم می ره

فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم

سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!!

شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد

سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا اطوارگفت : شاهزاده منو می گیری ؟

شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟

سیندرلا : 37

شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.

خلاصه شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم باهم ازدواج کنیم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)

سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.....   این بچه ها هم  چند نسل  بعد  زیاد تر تر  شدن  و   سرتاسر  سرزمینی  بزرگ رو  به انحصار و تحت اختیار  و  مالکیت خودشون گرفتن.  و  تصمیم گرفتن  اسم این سرزمین و یا که کشور وسیع رو  به نام  جد بزرگوارشون   نامگذاری کنن. که   اسم مادره مادره مادره مادربزرگه  مادربزرگه جدٌِ  مادری  مادربزرگه مادرشون که بعبارتی  میشد  همون  -ایرن پرشیان-  " ایران"  خاتون،   رو  انتخاب کردن  و  کشوری خوب و خوشگل و مومن و متدین و گاه  غرتی و  شیک و با غیرت رو  گذاشتن ؛   ایران.      و  ما  همگی نوه نتیجه های جد در جد  فرزندان  همون خاتون مهربون و  مادر  دلسوز و  سنگ صبور غمها  هستیم ،  البته عده ای  از  نوادگان  فرزند ارشد ایرن خاتون یعنی ؛   ملیحه خاتون  هستیم   

عده ای دیگر هم  از شجره ی فرزند پسر ارشد  ایرن خاتون  هستیم  یعنی  پسر ارشدش   به اسم  ایبره

و  صد در صد  عده ی کثیری از ما ساکنین این سرزمین  جزو دسته ی نوادگان پسر دوم و  اهل کشاورزی و مومن بنام  نظام هستیم.  

گروهی دیگر از فرزندان و نوادگان میرذا هستیم که بازم چون غریبگان و اهل عراغ(عراغ به معنای سرزمین بیگانه)  کلمات رو از چپ به راست نگارش میکردن   به اشتباه  کلمه ی  قوم و خویشاوندان میرظا یا شایدم ؛ میرضا  _ یا بلکه ؛  میرذآ  _ یا ممکنه بشکل ؛  میرزا _  رو از انتها به ابتدا و ناخواسته خواندن  ؛ (میرظا-میرزا-میرضا-میرذا)  -> آ +ظ+ر+ی+م  ؛  آظریم _آزریم _ آضریم _  آذری ام     _ MIRZA   >~>  AZARI  و  قوم و نژاد آذری های دوست داشتنی ما به فرزند متدین و  با اصالت و نجیب  مَیرذا از فرزندان بزرگ و ارشد  ٰایرن خاتون" میرسه.  


 و یا مثلا  به قوم و خویشاوندای پسر دیگر  ایرن خاتون با اسم   نذام  یا شایدم  نضام  یا بلکه   نزام    یا شاید حتی نظام  بشکل از انتها به ابتدا  تلفظ کردن  ناخواسته و گفتند   قوم و خویش  مازن --> نزام = مازن ~ مازنی _ مازندران  


  و همچنین  ایرن خاتون پیش از آنکه  وارد  سرزمین های  جنوب دریاچه ی  بزرگ  بشه  از سرزمین های سبز و حاصلخیز و بارانی میگذشت  که  ابرهای ثابت قدم و پابرجایی در آسمانش داشت  دلیل این همه ابر   جبر جغرافیایی بود  و  ابرها که از  دریاچه بزرگ بلند میشدن و قصد سفر به جنوب سرزمین را داشتن  در ابتدای  مسیر  و  کمی   بالاتر  با سد طبیعی و دیواره ی بلندی از  کوههای  به هم زنجیر شده و طولانی میرسید  که  قلب آسمون رو  نشانه رفته بوودن  و  مانع عبور ابرها میشدن.    در  این سرزمین های خیس و حاصلخیز و شآد  با  قبیله ی روشنفکر  و   با علم و غیوذ  غیور مواجه شد  که  از  نوادگان  شخصی بنام  کاسپی  حضور داشتن که   رگ و ریشه شون به فرزند کوچک و عزیز دردانه ی  فرزندی بنام  نالیچ  بودند   و  خب همانطور که در کتاب مرجع   و پژوهشکده ی  دانشگاه مینیستوتا بریتیش یونورسیتی لندن  و همچنین انسان شناسی و  بایگانی بانک جهانی Dna قوم نژادی مرکز مطالعات  کاستر کالج بریتیش کلمبین  در  صفحه 478 _ page_line003      ;  به گذر از زمان و ادغام زبان های قفقازی با هیلیگیریت و خاورمیانه و سایش تدریجی با زبان های هند و اروپایی  به  ساکنین بخش غربی از نوار ساحلی بزرگترین دریاچه  دنیا،     بجای  واژه ی  قوم و نژاد  Nalich     بطور غیر عمد و بر طبق یک تحول و چرخش معیارهای زبان شناسی و خط شناسی میخی و مصری باستاتی    اینگونه خوانده و نگارشش وارونه شد:   Nalich<~~<  Gilan  <|<   نالیچ   به شکل  نالیگ  و پس از مدتی از انتها یه  
انتها به ابتدا و بصورت  چیلان  و یا یعدتر  گیلان  خوانده شد.   قابل ذکر است که بر اساس تمامی مکتوب  تاریخی    آمده  که  جد بزرگ  و مقیم سرزمین قفقاز  کنونی با اصطلاح، قوم و نژاد  تیره ی  باستانی و  نخستین  " کاسپی"   شناخته میشده و کاسپی نیز همچون  "ایرن خاتون"  یک زن و مادر سوارکار و  رهبر کاریزماتیک در میان لشکر و دایره ی اطرافیانش بوده.
  کاسپی ها  پیش از مهاجرت  قبیله ی  اریاطی  ایایرا  از سیبری به سرزمین های بهتر جنوبی و فلات  و سرزمین های مابین  دریاچه ی بزرگ  (دریای خزر کنونی)   تا به سر حد جنوبی و مرز دریایی  [دیای عمان و خلیج فارس کنونی]  ،   در نوار شمالی آن و بعبارتی نوار کم عرض مابین  جنوب دریاچه ی   بزرگ تا دامنه ی شیب دار و حاصلخیر  رشته کوه  [البرز کنونی]  ساکن بودند و  از  نوادگان  یکی از  فرزندان  ارشد   بنام  نالیچ  بنگمکتوی دران   گیلان  کردستان  بلوچستان   همدان  بوشهری  فارس   آذری   ترک  سیستانی  ترکمن   یزدی  اصفهان    لرستان  

و البته   اینجا قصه ی ما به  سر نرسید .    بلکه به کمر رسید   و از وسط دولا خمیده گشت.    ینی  ماجرا به نیمه رسید  

15  سال بعد ورق با عبور نسیمی رهگذر و  خودسر  برگشت،   تقدیر جدیدی  رقم خورد    ،     

   شبنامه،    نوار کاست،   پیغام امام،    سفر به کره ی ماه نیمه شب، بیخبر،  محرمانه   ،  حکومت های نظامی،  عبور و مرور های مخفیانه،  موزیانه ،  در سیاهی های شبانه،   پخش اعلامیه های پدرانه،     تیر هوایی،  صدای شلیک،  سقوط پوکه،   بوی باروت  ،  تظاهرات،  راهپیمایی،  شعار های  یکصدا،   لاستیک های  نیم سوخته،  بوی دوده،   زخم و ناله  و  زوزه،   سرباز های  فراری،   پیوستن به سیل  طغیانگر  توده ی مردم،   از عطر باروت تا بوی گندم،   سینمای رکس آبادان،   روز گرم و شرجی،  سکانس بی مفهوم بی سانسور  فیلمهای فارسی،   تیتر اول   روی پرده ی نقره تاب  و  انعکاس نور  پروژکتور  و آپارات چی،     حرکتی انقلابی اما اشتباهی ،  جوانانی با شور انقلابی،  تهی از فهم درک شعور سیاسی ،  هیجان یک اقدام بزرگ و اعتراضی  همچون فیلمنامه ی یکطرفه و  انتحاری ،  با پرده ی سینمایی به نام فیلم  گَوَزن ها "    بطری روغن موتور  ادغام با بنزین  و اکتان،   چند رفیق بی عقل،   هیجان از پایه منفی و تصمیمات  فردی،  سوء استفاده از  سادگی های جوانان متعصب و شوراندن آنها به یک اسم،   آغشته شدن ماده اشتعال زا با دیواره های   پارچه ای  اگوستیک و   پرده ی سینما در سکانس حماقت و کبریت و گوگرد  و چوبه ی دار،    زبانه های آتشین شعله ای  بی رحم و بی  رگ و غیرت  و درب های بسته شده از پشت،   و  تماشاچیان  بسیار،   و صحنه ی دلخراش ازدحام حین فراری نافرجام  و  تجمع تپه ای از انسان های بی گناه  پشت درب های بسته شده ی  سینمای رکس آبادان،   و  صدای زجه و ناله و فریاد،      تیتر اول روزنامه ی کیهان،   شوک جمعی،   عزای  عمومی،   آمار شنیع جنایت  سوی ارقام نجومی ،   سیستم فاسد،   مدیر نالایق،   غرور  کاذب،   زیردستان  ترسو و نالایق  ،  مامورین خونخوار  ساواک،   شکنجه گران و شرط استخدام ،  ماده ی الف، بند اول  ؛ خوی حیوانی  _ ،  شرط دوم   بی شک  اولویت با اشخاص بی رگ و غیرت و خالی از  عنصری بنام  شرافت و  غریبه با عاطفه و دور از انسانیت.   برگه استخدام سازمان غیر حقوق بشری و حشری  ساواک.      از سوی دیگر   انتصاب مدیران نالایق و نابلد  و پول پرست  و  فساد اداری ،    عکس العمل های غیر ارادی  و عمل های  لازم و ملزوم  و شهادت های پی در پی  به جرم گردهمایی  تجمع   یا که پخش تراکت و اعلامیه ،   و خون  پاک جوانان وطن که میچکید بی گناه در مسیر  ستودن حق  و ایستادگی برابر  ناحق  و  قیام علیه ظلم و استبداد و  طاغوت  و  حمایت از پیر فرزانت فرزانه،  نشسته زیر سایه درخت سیب در سرزمین دور و غریب.     ..... 

    



نیمه دوم. 

با سوت داور نیمه ی دوم شروع شد  .    و دقایق آخر  علی دایی  یه پاس انداخت به عزیزی  و  خداداد  عزیزی هم رفتش، تک به  تک  با  مارک بوسنیچ  و  خب تا اومد  شوت بزنه برق از  مدار رفت  و  تلویزیون  بزرگی که ته راهروی  بند  پنج زندان اوین بود  خاموش شد  و  زندانی ها  یکصدا گفتند    ؛   آخ  خخخخخ 


هرکدوم  یه جای بدن کبودشون رو  نگه داشته بودن  و  ناله میکردن   چون  تازه  ازشون  پذیرایی شده بود    ،    گوشه ی  سالن ،  پسرک قصه ی ما  یعنی  شاهزاده و بعبارتی  همون  شوهره  سیندرلا   کِس کرده  بود  و  افسرده و  بی روح ،  خیره به نقطه ی نامعلومی از  لکه های  قرمز رنگ  روی دیوار  مانده   بود  ،     بغل دستیش ازش پرسید  ؛ 

     تو چرا  اومدی  اینجا؟   قیافه ات چقدر  آشناست؟  

      شاهزاده  گفت؛   من  شاهزاده ام . 

_  کجای کاری رفیققق ،   مگه خبر نداری ؟  

    ش؛  چی رو خبر  ندارم؟  

     _ انقلاب شده     شاه  در  رفته .         عجب ب ب  پس واسه همین زندان انداختنت.    

   ش؛  نه،  کسی  خبر  نداره  من شاهزاده ام.   من بخاطر  این زندانم که   زنم  رفته مهریه اش رو  اجرا  گذاشته  ،   چون  عندلمطالبه ست    و  سیندرلا رفته  مهرش را  عندالمطالبه  اجرای قانونی گذاشته  و  بابت نفقه و  هزینه ی زندگی هم  کلی  قانون و تبصره و بند و لایحه قانونی رو  بر علیه من  توسط وکیلش  اجرا گذاشته  و منو انداخته زندان...

    

  و اما...... 

    طرف دیگر ماجرا   ......    سیندرلا  سر  کفش های  سفیدش  با  سوسن خانم  وارد جر و بحث و دعوا  شده   و  باز  شمشیرش رو از  روی  بسته  و توسط وکیلش  شکایت نامه پر کرده و  بابت  ادعای  حق  مالکیت معنوی  "کفشای سفید"  وارد  دعوای قانونی شده.   تا حالا دو تا ابلاغیه اومده  و  سوسن خانم نرفته دادگاه ،   چون اصولا سوسن خانم طفلکی  یه دونه  باشه 

 کفشاش سفید باشه 

با سیندرلا  رفیق  باشه  

شاکی هر روز،  هر دم،  هر جا،   پیشش باشه 

سیندرلا  خیلی  ابزیرکا  و  موزی  باشه  

سوسن جون  ساده و خوش قلب و  ظاهر و باطن  یکی باشه 

اما  از  باطن  بد طینت و  قلب سیاهه  سیندرلا،  بیخبر  باشه. 

  لبخندهای دروغین سیندرلا ،  و دروغای پر دوز و کلک و  پر ریاح،  مسمر ثمر  باشه.....       از طرف دیگه  هم   مشکل  چند تا  باشه.     خانه از  ریشه  ویران باشه .   قانون ناقص، و  نصف نیمه باشه.  

 واسه هر  بن بستی  بطور قانونی  یه مسیر مخفی و راه چاره ی غیر قانونی باشه.   وکیلش میگفت ؛   اگر  میخوایی به  ثروت و  پول بی حد و اندازه برسی که تا  آخر عمری  واسه ی خودت  لازم باشه ،   هر چی خرج کنی،  بازم باشه،   میبایست  ظالم باشه.  تند خوی و  بیرحم      مثل یه راهزن باشه.  میبایست  با اهرم فشار  در مسیر صراط غیرمستقیم،   بفکر دور زدن موانع  و  مشکلات ، حتی بطور مثال  ؛  پیچوندن و  دور زدن  تحریم " باشه.    

اگه میخواد خوشبخت بشه  این چیزا  لازم باشه،  وکیل  خوب  و  طرح دعوای قانونی  و   اطاعت از غریزه و   ثبت شکواییه و عریضه  و چند تا  کاغذ با پوشه   و ثبت ثنا  نیز  باید باشه.    تا وکیلش هست  خیالش میبایست  راحت باشه .    میتونه بفکر  استراحت و خوشگذرونی و     شاید  واسه ورزش روح و روان،  کلاس یوگا  براه  باشه.    راهش 

20/12/18
DOWN ALEY Girls

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی