http://uppc.ir/do.php?imgf=16145521658691.png

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی
دخترای کوچه پایینی  _ آموزش نویسندگی

داستان های عاشقانه عجیب ولی واقعی
داستان های وحشتناک حقیقی ماوراءطبیعه
داستان های کوتاه خنده دار شاد طنزنویس
داستان بلند، و رمان های مجازی رایگان
آموزش نویسندگی

آخرین نظرات
  • 16 January 26، 11:45 - DOWN ALEY Girls
    خخخ
  • 16 January 26، 11:44 - DOWN ALEY Girls
    عالی

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی





۳۳ مطلب در دسامبر ۲۰۲۰ ثبت شده است

۱ نظر 18 December 20 ، 13:48
DOWN ALEY Girls

 

  زکی....  بگی نگی  دنیایی بود،   زیر  چشماشون کبود،  چشم براه،  شوریده حال،  چشم به جاده ها گره بسته بود، اون بودش خیلی صبور .    یکی بود یکی نبود.  یکی موند،  یکی نموند. یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت :سیندرلا پارکت ها رو تی کشیدی؟ لَته  زدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .

القصه ، یه روز پسر پادشاه (قصه واسه زمان طاغوته و هنوز آقامون به فرانسه تبعید نشده بود)  

میگفتم...

چون حکومت شاهنشاهی بود    پسرک  لندهور پادشاه  (الکی مثلا) که خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم

مامانش : بعله پسر دلبندم

شاهزاده : من زن می خوام

مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم

مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟

شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم

مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،

شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟


مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .

صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد

سیندرلا گفت : سلام

فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟

سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم

فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه.

سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......

فرشته : خداحافظ ....

سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولیآژانس ماشین نداشت . 
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟

یارو گفت : نه نداریم. 
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟

فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو

سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .

فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!

سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟

فرشته : بعله می خوره

سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.

فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟
سیندرلا : نه ندارم

فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟

سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم

 

داستان سیندرلا(طنز)ایرانی

 

فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه .

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم

فرشته : چرا نمیری؟

سیندرلا : آبروم می ره

فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم

سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!!

شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد

سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا اطوارگفت : شاهزاده منو می گیری ؟

شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟

سیندرلا : 37

شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.

خلاصه شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم باهم ازدواج کنیم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)

سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.....   این بچه ها هم  چند نسل  بعد  زیاد تر تر  شدن  و   سرتاسر  سرزمینی  بزرگ رو  به انحصار و تحت اختیار  و  مالکیت خودشون گرفتن.  و  تصمیم گرفتن  اسم این سرزمین و یا که کشور وسیع رو  به نام  جد بزرگوارشون   نامگذاری کنن. که   اسم مادره مادره مادره مادربزرگه  مادربزرگه جدٌِ  مادری  مادربزرگه مادرشون که بعبارتی  میشد  همون  -ایرن پرشیان-  " ایران"  خاتون،   رو  انتخاب کردن  و  کشوری خوب و خوشگل و مومن و متدین و گاه  غرتی و  شیک و با غیرت رو  گذاشتن ؛   ایران.      و  ما  همگی نوه نتیجه های جد در جد  فرزندان  همون خاتون مهربون و  مادر  دلسوز و  سنگ صبور غمها  هستیم ،  البته عده ای  از  نوادگان  فرزند ارشد ایرن خاتون یعنی ؛   ملیحه خاتون  هستیم   

عده ای دیگر هم  از شجره ی فرزند پسر ارشد  ایرن خاتون  هستیم  یعنی  پسر ارشدش   به اسم  ایبره

و  صد در صد  عده ی کثیری از ما ساکنین این سرزمین  جزو دسته ی نوادگان پسر دوم و  اهل کشاورزی و مومن بنام  نظام هستیم.  

گروهی دیگر از فرزندان و نوادگان میرذا هستیم که بازم چون غریبگان و اهل عراغ(عراغ به معنای سرزمین بیگانه)  کلمات رو از چپ به راست نگارش میکردن   به اشتباه  کلمه ی  قوم و خویشاوندان میرظا یا شایدم ؛ میرضا  _ یا بلکه ؛  میرذآ  _ یا ممکنه بشکل ؛  میرزا _  رو از انتها به ابتدا و ناخواسته خواندن  ؛ (میرظا-میرزا-میرضا-میرذا)  -> آ +ظ+ر+ی+م  ؛  آظریم _آزریم _ آضریم _  آذری ام     _ MIRZA   >~>  AZARI  و  قوم و نژاد آذری های دوست داشتنی ما به فرزند متدین و  با اصالت و نجیب  مَیرذا از فرزندان بزرگ و ارشد  ٰایرن خاتون" میرسه.  


 و یا مثلا  به قوم و خویشاوندای پسر دیگر  ایرن خاتون با اسم   نذام  یا شایدم  نضام  یا بلکه   نزام    یا شاید حتی نظام  بشکل از انتها به ابتدا  تلفظ کردن  ناخواسته و گفتند   قوم و خویش  مازن --> نزام = مازن ~ مازنی _ مازندران  


  و همچنین  ایرن خاتون پیش از آنکه  وارد  سرزمین های  جنوب دریاچه ی  بزرگ  بشه  از سرزمین های سبز و حاصلخیز و بارانی میگذشت  که  ابرهای ثابت قدم و پابرجایی در آسمانش داشت  دلیل این همه ابر   جبر جغرافیایی بود  و  ابرها که از  دریاچه بزرگ بلند میشدن و قصد سفر به جنوب سرزمین را داشتن  در ابتدای  مسیر  و  کمی   بالاتر  با سد طبیعی و دیواره ی بلندی از  کوههای  به هم زنجیر شده و طولانی میرسید  که  قلب آسمون رو  نشانه رفته بوودن  و  مانع عبور ابرها میشدن.    در  این سرزمین های خیس و حاصلخیز و شآد  با  قبیله ی روشنفکر  و   با علم و غیوذ  غیور مواجه شد  که  از  نوادگان  شخصی بنام  کاسپی  حضور داشتن که   رگ و ریشه شون به فرزند کوچک و عزیز دردانه ی  فرزندی بنام  نالیچ  بودند   و  خب همانطور که در کتاب مرجع   و پژوهشکده ی  دانشگاه مینیستوتا بریتیش یونورسیتی لندن  و همچنین انسان شناسی و  بایگانی بانک جهانی Dna قوم نژادی مرکز مطالعات  کاستر کالج بریتیش کلمبین  در  صفحه 478 _ page_line003      ;  به گذر از زمان و ادغام زبان های قفقازی با هیلیگیریت و خاورمیانه و سایش تدریجی با زبان های هند و اروپایی  به  ساکنین بخش غربی از نوار ساحلی بزرگترین دریاچه  دنیا،     بجای  واژه ی  قوم و نژاد  Nalich     بطور غیر عمد و بر طبق یک تحول و چرخش معیارهای زبان شناسی و خط شناسی میخی و مصری باستاتی    اینگونه خوانده و نگارشش وارونه شد:   Nalich<~~<  Gilan  <|<   نالیچ   به شکل  نالیگ  و پس از مدتی از انتها یه  
انتها به ابتدا و بصورت  چیلان  و یا یعدتر  گیلان  خوانده شد.   قابل ذکر است که بر اساس تمامی مکتوب  تاریخی    آمده  که  جد بزرگ  و مقیم سرزمین قفقاز  کنونی با اصطلاح، قوم و نژاد  تیره ی  باستانی و  نخستین  " کاسپی"   شناخته میشده و کاسپی نیز همچون  "ایرن خاتون"  یک زن و مادر سوارکار و  رهبر کاریزماتیک در میان لشکر و دایره ی اطرافیانش بوده.
  کاسپی ها  پیش از مهاجرت  قبیله ی  اریاطی  ایایرا  از سیبری به سرزمین های بهتر جنوبی و فلات  و سرزمین های مابین  دریاچه ی بزرگ  (دریای خزر کنونی)   تا به سر حد جنوبی و مرز دریایی  [دیای عمان و خلیج فارس کنونی]  ،   در نوار شمالی آن و بعبارتی نوار کم عرض مابین  جنوب دریاچه ی   بزرگ تا دامنه ی شیب دار و حاصلخیر  رشته کوه  [البرز کنونی]  ساکن بودند و  از  نوادگان  یکی از  فرزندان  ارشد   بنام  نالیچ  بنگمکتوی دران   گیلان  کردستان  بلوچستان   همدان  بوشهری  فارس   آذری   ترک  سیستانی  ترکمن   یزدی  اصفهان    لرستان  

و البته   اینجا قصه ی ما به  سر نرسید .    بلکه به کمر رسید   و از وسط دولا خمیده گشت.    ینی  ماجرا به نیمه رسید  

15  سال بعد ورق با عبور نسیمی رهگذر و  خودسر  برگشت،   تقدیر جدیدی  رقم خورد    ،     

   شبنامه،    نوار کاست،   پیغام امام،    سفر به کره ی ماه نیمه شب، بیخبر،  محرمانه   ،  حکومت های نظامی،  عبور و مرور های مخفیانه،  موزیانه ،  در سیاهی های شبانه،   پخش اعلامیه های پدرانه،     تیر هوایی،  صدای شلیک،  سقوط پوکه،   بوی باروت  ،  تظاهرات،  راهپیمایی،  شعار های  یکصدا،   لاستیک های  نیم سوخته،  بوی دوده،   زخم و ناله  و  زوزه،   سرباز های  فراری،   پیوستن به سیل  طغیانگر  توده ی مردم،   از عطر باروت تا بوی گندم،   سینمای رکس آبادان،   روز گرم و شرجی،  سکانس بی مفهوم بی سانسور  فیلمهای فارسی،   تیتر اول   روی پرده ی نقره تاب  و  انعکاس نور  پروژکتور  و آپارات چی،     حرکتی انقلابی اما اشتباهی ،  جوانانی با شور انقلابی،  تهی از فهم درک شعور سیاسی ،  هیجان یک اقدام بزرگ و اعتراضی  همچون فیلمنامه ی یکطرفه و  انتحاری ،  با پرده ی سینمایی به نام فیلم  گَوَزن ها "    بطری روغن موتور  ادغام با بنزین  و اکتان،   چند رفیق بی عقل،   هیجان از پایه منفی و تصمیمات  فردی،  سوء استفاده از  سادگی های جوانان متعصب و شوراندن آنها به یک اسم،   آغشته شدن ماده اشتعال زا با دیواره های   پارچه ای  اگوستیک و   پرده ی سینما در سکانس حماقت و کبریت و گوگرد  و چوبه ی دار،    زبانه های آتشین شعله ای  بی رحم و بی  رگ و غیرت  و درب های بسته شده از پشت،   و  تماشاچیان  بسیار،   و صحنه ی دلخراش ازدحام حین فراری نافرجام  و  تجمع تپه ای از انسان های بی گناه  پشت درب های بسته شده ی  سینمای رکس آبادان،   و  صدای زجه و ناله و فریاد،      تیتر اول روزنامه ی کیهان،   شوک جمعی،   عزای  عمومی،   آمار شنیع جنایت  سوی ارقام نجومی ،   سیستم فاسد،   مدیر نالایق،   غرور  کاذب،   زیردستان  ترسو و نالایق  ،  مامورین خونخوار  ساواک،   شکنجه گران و شرط استخدام ،  ماده ی الف، بند اول  ؛ خوی حیوانی  _ ،  شرط دوم   بی شک  اولویت با اشخاص بی رگ و غیرت و خالی از  عنصری بنام  شرافت و  غریبه با عاطفه و دور از انسانیت.   برگه استخدام سازمان غیر حقوق بشری و حشری  ساواک.      از سوی دیگر   انتصاب مدیران نالایق و نابلد  و پول پرست  و  فساد اداری ،    عکس العمل های غیر ارادی  و عمل های  لازم و ملزوم  و شهادت های پی در پی  به جرم گردهمایی  تجمع   یا که پخش تراکت و اعلامیه ،   و خون  پاک جوانان وطن که میچکید بی گناه در مسیر  ستودن حق  و ایستادگی برابر  ناحق  و  قیام علیه ظلم و استبداد و  طاغوت  و  حمایت از پیر فرزانت فرزانه،  نشسته زیر سایه درخت سیب در سرزمین دور و غریب.     ..... 

    



نیمه دوم. 

با سوت داور نیمه ی دوم شروع شد  .    و دقایق آخر  علی دایی  یه پاس انداخت به عزیزی  و  خداداد  عزیزی هم رفتش، تک به  تک  با  مارک بوسنیچ  و  خب تا اومد  شوت بزنه برق از  مدار رفت  و  تلویزیون  بزرگی که ته راهروی  بند  پنج زندان اوین بود  خاموش شد  و  زندانی ها  یکصدا گفتند    ؛   آخ  خخخخخ 


هرکدوم  یه جای بدن کبودشون رو  نگه داشته بودن  و  ناله میکردن   چون  تازه  ازشون  پذیرایی شده بود    ،    گوشه ی  سالن ،  پسرک قصه ی ما  یعنی  شاهزاده و بعبارتی  همون  شوهره  سیندرلا   کِس کرده  بود  و  افسرده و  بی روح ،  خیره به نقطه ی نامعلومی از  لکه های  قرمز رنگ  روی دیوار  مانده   بود  ،     بغل دستیش ازش پرسید  ؛ 

     تو چرا  اومدی  اینجا؟   قیافه ات چقدر  آشناست؟  

      شاهزاده  گفت؛   من  شاهزاده ام . 

_  کجای کاری رفیققق ،   مگه خبر نداری ؟  

    ش؛  چی رو خبر  ندارم؟  

     _ انقلاب شده     شاه  در  رفته .         عجب ب ب  پس واسه همین زندان انداختنت.    

   ش؛  نه،  کسی  خبر  نداره  من شاهزاده ام.   من بخاطر  این زندانم که   زنم  رفته مهریه اش رو  اجرا  گذاشته  ،   چون  عندلمطالبه ست    و  سیندرلا رفته  مهرش را  عندالمطالبه  اجرای قانونی گذاشته  و  بابت نفقه و  هزینه ی زندگی هم  کلی  قانون و تبصره و بند و لایحه قانونی رو  بر علیه من  توسط وکیلش  اجرا گذاشته  و منو انداخته زندان...

    

  و اما...... 

    طرف دیگر ماجرا   ......    سیندرلا  سر  کفش های  سفیدش  با  سوسن خانم  وارد جر و بحث و دعوا  شده   و  باز  شمشیرش رو از  روی  بسته  و توسط وکیلش  شکایت نامه پر کرده و  بابت  ادعای  حق  مالکیت معنوی  "کفشای سفید"  وارد  دعوای قانونی شده.   تا حالا دو تا ابلاغیه اومده  و  سوسن خانم نرفته دادگاه ،   چون اصولا سوسن خانم طفلکی  یه دونه  باشه 

 کفشاش سفید باشه 

با سیندرلا  رفیق  باشه  

شاکی هر روز،  هر دم،  هر جا،   پیشش باشه 

سیندرلا  خیلی  ابزیرکا  و  موزی  باشه  

سوسن جون  ساده و خوش قلب و  ظاهر و باطن  یکی باشه 

اما  از  باطن  بد طینت و  قلب سیاهه  سیندرلا،  بیخبر  باشه. 

  لبخندهای دروغین سیندرلا ،  و دروغای پر دوز و کلک و  پر ریاح،  مسمر ثمر  باشه.....       از طرف دیگه  هم   مشکل  چند تا  باشه.     خانه از  ریشه  ویران باشه .   قانون ناقص، و  نصف نیمه باشه.  

 واسه هر  بن بستی  بطور قانونی  یه مسیر مخفی و راه چاره ی غیر قانونی باشه.   وکیلش میگفت ؛   اگر  میخوایی به  ثروت و  پول بی حد و اندازه برسی که تا  آخر عمری  واسه ی خودت  لازم باشه ،   هر چی خرج کنی،  بازم باشه،   میبایست  ظالم باشه.  تند خوی و  بیرحم      مثل یه راهزن باشه.  میبایست  با اهرم فشار  در مسیر صراط غیرمستقیم،   بفکر دور زدن موانع  و  مشکلات ، حتی بطور مثال  ؛  پیچوندن و  دور زدن  تحریم " باشه.    

اگه میخواد خوشبخت بشه  این چیزا  لازم باشه،  وکیل  خوب  و  طرح دعوای قانونی  و   اطاعت از غریزه و   ثبت شکواییه و عریضه  و چند تا  کاغذ با پوشه   و ثبت ثنا  نیز  باید باشه.    تا وکیلش هست  خیالش میبایست  راحت باشه .    میتونه بفکر  استراحت و خوشگذرونی و     شاید  واسه ورزش روح و روان،  کلاس یوگا  براه  باشه.    راهش 

۰ نظر 18 December 20 ، 02:22
DOWN ALEY Girls
۱ نظر 17 December 20 ، 19:56
DOWN ALEY Girls
۸ نظر 16 December 20 ، 18:20
DOWN ALEY Girls

بهترین روش مطالعه برای کنکور سراسری + 16 تکنیک کاربردیشهروز براری کتاب مجازی

۰ نظر 16 December 20 ، 00:33
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 15 December 20 ، 21:27
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 14 December 20 ، 18:22
DOWN ALEY Girls
۷ نظر 14 December 20 ، 07:45
DOWN ALEY Girls

از  زیر  چادر تا به  فرنگ   

۰ نظر 13 December 20 ، 18:17
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 13 December 20 ، 02:37
DOWN ALEY Girls
۴ نظر 12 December 20 ، 21:16
DOWN ALEY Girls
۱ نظر 12 December 20 ، 16:23
DOWN ALEY Girls