فضاسازی چیه رو توضیح دادید ولی یه ذکر مثال بدایه برامون بیارید لطفن . ممنونم. ساره میرزانژاد از ساوه . ۲۲:۰۹ _آذر۱۵_۱۴۰۴
پاسخ :
َ1۱
چیزی در لایه های پنهان واقعیت جابه جا میشود .
زن رهگذر چهل و اندی تقویم دیواری را به بالای ستون چوبی ایوان خانه اش کوبانده و از میخ قدیمی آویزان کرده ، هر چهار فصل انرا تعویض کرده و تقویم جدیدی را جایگزین قبلی نموده ، او تنها وارث این خانه ی بزرگ و قدیمی ست .
با آن همه رویای زیبایی که در سرش پرورانده بود و ان تعداد کثیر خواستگاران و ان ناز و نعمت فراوان در نوجوانی هرگز در بدترین کابوس هایش هم نمیدید که مجرد بماند و چنین تبدیل به پیردختری شود که هر روز مثل آدم کوکی از درب چوبی و قدیمی خانه خارج و مسیر مشخصی را تا به محل کارش پیاده روی کند و در انتهای ساعات کاری مجدد همان مسیر را تک و تنها و غرق در تماشای افراد تکراری و همیشگی و چهره های غم گرفته ی رهگذران به خلوت خانه باز گردد . هیچ اتفاقی در روزگارش رنگ و عطر طراوت نمیگیرد ، گویی تکرار پشت تکرار . و گذر سالهای پر تعداد . .
البته در ظاهر امر چنین به نظر میرسد که روزگارش دچار سکون شده ، گرنه او این روزها بی حجاب به محل کارش میرود و همین چند سال پیش بود که بخاطر مقوله ی حجاب در شهر آشوبی بپا شد و معترضین را به گلوله بستند و عده ای را گرفتند و بردند ، ولی او بی تفاوت بود و بی نظر ، و پس از گشایش ها و تغییر الگوی حجاب در سطح شهر ، او نیز بمرور گره ی روسری اش را شل تر کرد ، روز به روز شل تر تا عاقبت در نسیم سرد پاییزی بیخبر حجابش را باد برد و او به رنگ موی خودش و جلوه ی ان در چشمان رهگذران اندیشید .
به گمانش اگر رنگ شرابی کند موهای بلندش را ، ممکن است بختش باز شود . پس درنگ نکرد و مویش را شرابی کرد .
پیردختر موی شرابی دیر زمانی ست که سجاده ی نمازش روی طاقچه ی خانه خاک می خورد ، در عوض این روزها او مشتاقانه به آسمان می نگرد ، گویی چشم انتظار فرود سفینه ای از موجودات فرازمینی باشد ، گویی بمرور باورش شده که موجوداتی غیر از این بشر دو پا در کائنات وجود دارد که هوشمند تر از انسان باشد . او شیفته ی مجله ی یوفو لوژیست شده و دیگر مجله ی خانواده سبز را نمیخرد . او دلش برای عطر قرمه سبزی های دوران کودکیه مادربزرگ تنگ شده اما مدت هاست بر سر مزارش فاتحه نمی خواند ، بلکه با جملاتی عجیب و غریب برای شادمانی روح متعالی امواتش دعای آمرزش و جاودانگی میکند و برایش اهمیتی ندارد که قبله کدام جهت است بلکه حواسش به قطب جنوب و منطقه ی آنتارتیکاست . باور دارد در انجا چیزی پنهان شده . احتمالا درب ورود به جهان های موازی .
او مرز بین واقعیت و رویا را فراموش کرده و بین انان می لغزد ، از وقایع حال استمراری در گریز از رویدادهای پیرامون ، خودش را در خیالات بی انتها غوطه ور ساخته . گویی که جهانش دستخوش تغییرات شگرف و جدیدی شده باشد . او اکثرا سکوت بر لب دارد ، ولی اگر کلامی به زبان بیاورد از موجودات هیبریدی و گونه های فرازمینی و رپتالین ها و خزنده های انسان نما سخن به میان میاورد .
در عین حال و از سوی دیگر جهان دستخوش تحولات نوینی شده . سیاست های کلان در کنترل کشورها به سمت اجرایی شدنه نظم نوین جهانی پیش رفته و از نگاهه پیردختر موی شرابی قصه مان ، سیر پیوسته ی کائنات ، چرخش بی امان سحاوی و پیچش منظومه ء شمسی ، در مسیر راه شیری پیش نمیرود . به باورش بی شک رویدادی پنهان در جایی فراتر از اختیارات و اشراف وی روی داده است .
هر کسی ماجرا را از یکجایش تعریف و ثبت کرد ، برخی دیرتر پی برده و برخی پیشاپیش از ان اطلاع داشتند ،
اما تمام پیش بینی ها مبتنی بر علوم خفیه و یا تفاسیر ستاره شناسی و اختر شناسی و ماوراطبیعه استوار بود و کمتر کسی به آن اعتنا میکرد .
پیردختر موی شرابی بمرور آموخت که سکوت پیشه کند ، زیرا کسی دنیایش را باور نخواهد کرد . بلکه حتی به او خنده خواهند کرد و خواهتد پنداشت که وی دیوانه شده .
زیرا حرفهایش بی شباهت به هزیان نیستند ، درحالیکه تعدادی از افراد نخبه در علوم متافیزیک و یا مسلط بر شبهه علم ، حتی مدعیان علوم لدونی از مدت ها قبل زمزمه هایی مبهم از وقوع تغییرات بنیادین سر داده بودند . ولی کمتر کسی توجه میکرد.
پیردختر مشتاقانه سمت تابستان و خسوف اخرین شب ان روزها را یک به یک گذراند ، زیرا او مدعی بود به محاسبات خودش اینبار قرار است ماه کاملا برنگ سرخگون در بیاید .
همکاراتش زیر لب به طعنه لبخندی زدند ، او را خول پنداشته و بی اعتنا رد شدند . از این دست خبرهای غیر قابل باور را بسیار از او شنیده بودند ، اما هربار همان ادعا به وقوع پیوسته بود . و موجبات شگفتی همگان را فراهم ساخته بود اما کماکان کسی برای پیردختر اعتباری قائل نبود
زیرا اکثرا به منبع و مرجع و گوینده ی ان ادعای عجیب توجه میکردند و خب اکثرا افراد غیر مسیول و فاقد سواد اکادمیک و دانشگاهی بودند . پس تمام هشدارها به خرافه پرستی و جهالت نسبت داده میشد .
و اما پیردختر خودش هربار خبرها را حین عبور از سر چهار راه مکاییل و از دهان زن کوهلی و فالگیر شنیده بود و گاه نیز در مجله یوفولوژیست خوانده بود .
چه کسی باور خواهد کرد هشدارهای زن شلخته ی سر چهارراه را؟... همان طالع بین و کف بین که همواره یک نوزاد به کمر خودش بسته و با چهره ی دود گرفته و سیگار بر لب و خالکوبی های نقطه نقطه بر پیشانی ، پیوسته به رهگذران میگوید ؛ قمر از عقرب گریخت ، بیا فالت بگیروم.... تو بختت بلنده ولی راهت سخت ، خورشیدت از سقف اسمونت که بیفته سمت شرق ، نور جدیدی تابش از سر بگیره از غرب ، تو از اسب افتادی ولی نه از اصل ، مهتاب برات دو تا شه و خودت صاحب زَر . ان قدر ثروتمند بشی که بشی حاکم شرق ، ....
خب پیردختر موی شرابی و رهگذر ، یک اسکناس می گذاشت کف دست اون زن و ته دلش لبخندی می نشست محو . توی دلش میگفت : میدونم که این زنیکه کف بین یک شیاد بود و زر مفت میزد ، چون هر روز صبح در مسیر محل کار اونو می بینم و به همه همین حرفها رو میگه . انگار چیز دیگری بلد نیست . خب هرکسی به طریقی بایستی نون رو در بیاره . اونم از این روش . چه میشه کرد !؟.. زندگیه دیگه .. گاه پشت به زین و گاهی زین به پشت . هی......
خبری در راه بود . خبر آمد اتشفشان خاموش سرزمین مجدد شروع به فعالیت نموده ، گویی ضحاک از اساطیر در قل و زنجیر در کوه به تقلا افتاده باشد ، مدتی بعد خشکسالی به دل سرزمین زد ، چشمه ها خشکیده ، رودخانه ها خاموش ، و سد آب بزرگ نیز فرو نشست ، تا بستر ان رسواگر ظالمان باشد . پیکرهای جوانان بی پناه و معصوم با دستانی بسته از پشت ، و همه چیز سوی رسوایی در شتاب شد . تغییری در راه است .
پیردختر اعتنا نکرد ، مدل مویش را کمی تغییر داد . اینبار روحی جدید به وجودش دمیده شد و امیدوار که بلکه بختش باز شود .
مدتی گذشت و پیوسته خبرهایی عجیب از ورود ستاره ای فرا منظومه ای و بین ستاره ای به حریم منظومه شمسی به گوش رسید . مدتی بعد دومین اتفاق مشابه . اسم اولین بازدید کننده و جسم مرموز را اوموآ اوموآ نامیدند . چون توسط تلسکوپی اولین بار رصد شد که در جزیره ای وسط اقیانوس اطلس واقع بود و نام این شی ناشناس به معنای لغوی "بازدیدکننده و پیام آور" نهاده شد . در زبان بومیان ان جزیره اوموآ اوموا یعنی پیام آور . ان شی به وسعت چندین کیلومتر و با سرعت هشتاد کیلومتر بر ثانیه وارد منظومه شمسی شد ، و بر دور کمربند خورشیدی دور زده و در اوج ناباوری از خودش رفتارهای غیر معمول مانند تغییر سرعت ناگهانی و تغییر مسیر و حتی گاه تغییرات زاویه و جهت های معناداری بروز داد . دانشمندان ناسا اکثر غریب به یقین اعلام کردند که ان شی به هیچ وجه یک شهاب سنگ و یا جسم بی جان نبود و یقینن توسط حیات و علم هوشمندی بیگانه هدایت میشده .
پیردختر ناامید و خسته از این انتظار بی پایان ، همچنان دچار اضطراب و توهمات آزار دهنده ، شب ها سایه های عجیبی در انتهای باغ خانه وارثی زمزمه هایی مبهم سر میدهند ، وحشت و ترس هربار به دخترک هچومی ناباورانه می اورد . او خسته از موی بلندش میشود . دلش را به دریا زده و به آرایشگاه میرود . مدل موی مصری مد نظرش است ولی اشتباه میگوید مدل موی کورنلی ، و او بی خبر از تفاوت این اشتباه ساده است .
عاقبت با موی کوتاه همچون پسری که از سربازی فارغ شده به خانه باز میگردد . با خودش درون انعکاس آیینه دیواری بحثش میشود . سنگی به سر آیینه میکوبد ولی سرش شکسته و آیینه خونین میشود
اینک گویی پسر بچه ای شیطنت کرده و حین بازیگوشی سرش را شکسته باشد نادم و پشیمان گریه سر داده و مدتی در کنج خلوت خانه خودش را زندانی کرد ...
کمی بعد پیر دختر قصه از درون محله ی قدیمی ساغر بسوی رودخانه ی زر پر شتاب بود ، غرق در افکارش شد ، حرفهایی که داخل آرایشگاه زنانه شنیده بود برایش جلب توجه نمود
طلسم فال قهوه . دعای مشکل گشا . و.....
آری مدل موی تاثیر چندانی ندارد در گشایش بخت . باید دست به کار شود .
سر گذر از پل بازارچه ی قدیمی و چوبی زرجوب ، پیرزنی را میبیند که تکه کاغذی را با سلام و صلوات و دمیدن فوت به داخل رودخانه می اندازد .
و نگاهی مضطرب به اطراف و با قدم های خسته و کوتاه از انجا دور میشود .
پیردختر از روی کنجکاوی به تعقیبش سمت پیچ و خم محله ی ضرب میرود . و جایی سمت کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی باغ هلو او را گم میکند .
کمی گذشت و پیردختر مجله یوفولوژیست را مجدد خرید و محو در عالم هپروت شد ....
اینبار ولی دومین مورد رخ داد . ولی ساده و بی حاشیه تر .
گویی شهاب سنگی بین ستاره ای وارد منظومه شمسی شده باشد و بی جلب توجه در چرخشی پیوسته از ان خارج شده باشد . کمی بعد سومین مورد را تلسکوبی واقع در جزیره ای در وسط اقیانوس اطلس کاشف بعمل آورد و رصد کرد . از نگاهه پیردختر ولی این بار خیلی عجیب تر بود سه نور عجیب و دنباله ای که بشکل بلعکس پیشتر از خود ان شی در حرکت بود و نمی توان انرا با صفت و عنوان "دنباله دار" تلقی کرد . زیرا در جلوی ان شهاب سنگ عظیم و ۲۵ کیلومتری در حرکت بود . نکات عجیب این بازدید کننده ی بین ستاره ای انقدر زیاد بود که همگان پی بردند انسان در کائنات تنها نیست . دخترک در اخبار شنید که در اتفاقی عجیب بودجه ناسا حذف شد و ناسا تعطیل شده . اخبار های مبهم و راز آلود پیرامون جنس و نوع حرکت و تغییر سرعت و مسیر این ستاره و شاید سفینه بگوش میرسید . با سرعتی بالغ بر ۶۵ کیلومتر در ثانیه ، بر همه اشکار شد که خبری در راه است .
مدتی گذشت و به مرور
پیردخترک در افکاری ناشناس و غریب غوطه ور شد . گاهی به خودش شک میکرد ، نکند دیوانه شده و خبر ندارد . دلش برای مادر و پدرش تنگ میشد و گونه هایش اشکین . در غمی جانکاه به خواب میرفت . ...
موی پیردختر کمی رشد کرده و اعتماد به نفسش باز گشته .
در باور او ، همه چیز در تغییرات ژرف بسر میبرند . او خودش را نقطه ی ثقل کائنات می پندارد .
همان وقت از سال بود که
. شب هنگام اسمان به رنگ سرخگون در آمده و ستارگان یک به یک محو شدند و ستارگانی غریب و ناشناخته با شمایلی متفاوت در سقف آسمان سبز شدند . شب هنگام در اخرین قدم های گذر تابستان از شهر بود که ماه به رنگ خون و سرخگون در امد . وقایع انچنان پر شمار بود که فرصت برای اندیشیدن را میگرفت و یک به یک رخ میداد .
پیردختر تصمیمی جدید گرفت. قرار شد خودش دست به کار شود و خودش را از این تنهایی و ترشیدگی در بیاورد ، رویدادهای نجومی اما فرصت و مجالی برایش نمی گذاشت ، مانده بود که کدامین مورد را در اولویت قرار دهد ، دلش شوهر می خواست ولی اول مجله یوفولوژیست مهم تر بود . شاید هم نه... خودش هم نمیدانست . و بی خیال یافتن شوهر و شریک زندگی میشد و سرش را گرم میکرد با خواندن مجله ....
لااقل هر مجله را بیست مرتبه مرور کرده بود .
طوفان خورشیدی بی سابقه ، سقوط ستاره ی قطبی از جای همیشگی ، تغییرات در الگوی مغناطیسی زمین ، خودکشی دست جمعی پرندگان با اقدام به خودکشی نهنگ ها در ساحل ، سخن گفتن و هجی واژه ها یک به یک و نامحسوس توسط گربه ها ، ارتقای سطح هوش در سگ ها ، تغییر ذائقه در جوجه مرغ ها و گوشت خواری انان . و ... و..... موارد بسیاری که در گذر روزهای پر التهاب لابه لای روزمرگی ها گم میشد .
"چیزی در لایه های پنهان واقعیت جابه جا میشود "
. خفقان همراستای سقوط ماه بر شهر حاکم میشود ، کسوف و خسوف های اخیر و سکوت عمیق ، پس از بارش بی امان نور و خورشید بر سطح شهر ، همه و همه پیش در آمدی بر تراژدی جدید بودند و هیچ کس پی نبرد که در پس سکوت ، طوفان شدید تغییرات در راه است .
تغییرات نرم و پیوسته رخ داد و بمرور خورشید در ااسمان کوچکتر شد ، عاقبت نیز در آخرین پنج شنبه ی پاییز ، خورشید انچنان ریز و دور از دسترس به نظر رسید که گویی برای ابدیت از منظومه ی شمسی رخت بربسته باشد ، اما همزمان در جهت مخالف نور و روشنایی ملایمی ظهور میکرد و به ابعادش افزوده میشد ، اینبار شی آسمانی و ستاره ای با شکل و شمایل عجیب و شبیه به ماده ای سیال و غیر منسجم که همواره درحال تغییر ظاهر و ابعاد بود ، در آسمان ظاهر شد ، گویی شوخی جدیدی باشد و سقف اسمان تبدیل به صفحه نمایش فیلمی علمی تخیلی گردیده و همواره رویدادهای دور از انتظار در ان رخ دهد . مردم شهر انچنان محو تماشای اسمان بودند که زندگی از فرم و روال خودش خارج شده و اکثریت درگیر شیوع شایعات شدند . رسانه های تصویری مختل و ماهواره ها یک به یک ناپدید شدند ،
پیردختر دیگر بر سر کار نمی رود زیرا با تکنولوژی های جدید و عصر ارتباطات و فناوری آشناتر از سابق شده . شیوه ی دورکاری و روش جدید بشکل انلاین و جازی از درون خانه ی وارثی و قدیمی در انتهای بن بست پدری ، به وظایف شغلی خودش میپردازد.
این روزها
دیگر اخبار قابل استناد نیست. توطئه ای در کار است.
اسناد سری و محرمانه فاش میشود . پرده از حقایق برداشته و باورهای پیشین سست تر از قبل شده . . مرز بین درست و غلط محو و پیکره ی اجتماع به لرزه افتاده ، فروپاشی نزدیک است . اما در ابعاد نظم نوین جهانی ....
.و پیردختر موی شرابی در مسیر همیشگی با شکل و شمایل متفاوت و اینبار بی مقنعه و بی چادر با موی آزاد در وزش نسیم صبحگاهی از سر چهار راه میگذرد . زن کهلی و کف بین همچنان مشغول طالع بینی است و جملات تکراری را به زبان میاورد ،
جملات در سر و افکارش پیچیده و تکرار میشود . حال او تمام روز را به جملات اندیشیده . . زن رمال چنین میگفت به یک رهگذر که ؛
خورشید از شرق محو _ و نور سست و رقصان از غرب طلوع خواهد کرد ، برج قمر در نیش عقرب فرو خواهد رفت و شمال سمت جنوب و بلعکس خواهد شتافت . از این پس دیگر ، گربه ها محض رضای خدا با قصاب ها دوست میشوند ، کلاغ ها سر کلاس ریاضیات می نشینند و جبر و هندسه می خوانند ، قناری ها کلاس آواز را رها و بسوی خُمر رنگرزی خواهند رفت . ، و اما پیرمرد خرفت خواهد رفت . پسرک جامانده تاج بر سر و تن بر خاک خواهد شد . در سطح کلان اما مرز ها ناپدید و نظم نوین جهانی استوار میشود الا و بلا سرزمین های روس . دو قدرت بزرگ معامله ای میکنند پشت درب های بسته ، اوکراین داده میشود و ایران را گرو کشی میکنند ، سید نوک هرم هرچه کاشته بود و رشته بود پنبه میشود در زمانی کوتاه ، گویی باغ را سیل میبرد اما درختان دچار خشکسالی شوند ، هیچ عمل و عکس العملی با هم یکسان و مطالقت ندارند همگان دچار سرگیجه شده غیر از پیردختر موی شرابی ،
او پیشاپیش خودش را برای هر حادثه ای اماده ساخته ، و این روزها نیز از احتمال حملات غریب الوقوع سلفی ها و جهادی های تندروی پاکستانی و یا سلفی های عرب هشدار میدهد ، جنگ های نیابتی ته کشیده و حتی سرزمین های دوست توسط دژمن همیشگی شخم زده شده است . نسل کشی ها رخ داده و کماکان سلزمان ملل ابراز نگرانی میکند و بس .
، فتنه ای از سر گذشته و نیمی از شهر از آتش آشوب سوخته .
پیردختر رهگذر این حرفهای بی سر و ته را شنید و از کنارش عبور کرد ، اما گویی حرفهای ان طالع بین تغییرات کمی پیدا کرده بود ، و رنگ و بوی امورات جدیدی را گرفته بود . اینک بیشتر شبیه به سخنان یک دیوانه بود .
تغییرات اقلیمی انچنان شدید خواهد بود که روزگار سرزمینی را دگرگون خواهد ساخت .
پیردختر منشی شرکت آسانسور و بالابر است و با ده سال سابقه ی کاری همچنان نمی داند فرق اسانسور با بالابر چیست .
و صرفا پاسخگوی مشتریان بصورت تلفنی و اینترنتی است ، او همچنان حقوقش را بشکل هفتگی میگیرد و بی آنکه واهمه ای داشته باشد با شاخه گلی در دست به خواستگاری رییس شرکت رفته ، و دلایلی آورده منطقی برای طرح این پیشنهاد ازدواج .
او پیش امده و میگوید :
رییس درود . شما چون که حالتون خوب شد براتون گل اوردم . گل بشید ولی عمرتون کم نشه ، سایه تون پایدار ، بالای سرم . من فکر میکنم که شما هم دارید پیر پسر میشید . مثل خودم. نه. .. خب من پیر دختر البته . رییس هر دوتامون داریم دیر میشیم . نه.. ... یعنی پیر میشیم . و واسه ازدواج دیر میشه . میگم حالا که رنگ موی شرابی جواب نداد و من همچنان تنها موندم ، شب ها از ته باغ همش سایه ی درختها می افته روی ایوان ، و من میترسم از سکوت تنهایی های ناتمام زندگیم . شما هم مثل من عجیب و کمی دیوانه به نظر میرسید میگمااا ما شکل همیم . من خیال میکردم جراحی کردید ممکنه بمیرید ولی خب چون ستاره ی کاینات موازی در برج شمال و افلاک در سحاوی شکارچی دچار همدیسی و دگر جوشی در جوار سیاهچاله ی اعظم بود سبب شد من توی انعکاس تصویر ببینم شما رو در اینده ی دور . شلوارک پا داشتید و یه تتو هم یک وجب بالای زانو داشتید خیلی زیبا و شکل گل . خب شما توی خانه من و روی ایوان بودید و داشتید مجله یوفولوژیست ها رو پاره میکردید تا شیشه ها رو پاک کنید ، و بعد هم اشپزی کنید . منم داشتم مجله می خوندم .. خب میگم رییس شما چند سال کوچکتری از من . ولی عین خودم تنهایی . میگم من یه ظرف و قاشق چنگال اضافه دارم . میشه شما هم باشید تا شبها من از سایه ها نترسم . اخه خب گربه سیاهه ی من فوت شد . یعنی مردش . الان میتونید بیاید خونه مون . البته اول باید ازدواج آریایی بشیم
مهمان هم دعوت میکنیم. شما به عمه خانم و شوهرشون بگو . منم به که..... خب کس خاصی مد نظرم نیست .
مهریه هم که نمی خوام . ولی باید حقوقم رو زیاد کنید یکم.
همین .
دره هجرت داستانک
دانلود pdf کارگر بیمار از لارنس
×
تبلیغات
ققنوس
سلامی به گرمای حضور ققنوس
دو داستانک جدید که "زجر و ضجه" دلیل بر نوشتنش شد.
1
با شاخه گلی به خانه بازگشتم تا ببوسمش.
در آستانه ی اتاق خواب، ویران شدم.
رفته بود...
بابک ابراهیم پور
2
مگر نمی گفتی قلب ها که نزدیک باشد کافیست؟ مگر نمی گفتی چشم ها که در هیبت معشوق عمیق شوند کافیست؟ مگر نمی گفتی مریم.
پس چرا این مردم، ما دو تا را برداشتند، دست و پایمان را بستند، گذاشتند بر تلی از هیزم، و آتش زدند؟
آتش دارد بر تن نحیفمان گدازه می اندازد و گوشت و پوستمان را ذوب می کند. مگر نمی گفتی که عشق، انسان ها را از آن هم می کند؟
انتظار باران را نکش مریم، ابر ها برای ما اشک نمی ریزند. داریم تمام می شویم. گریه کن مریم، گریه کن. شاید که آتش بر ما سرد شود.
چرا تمام محله به تماشای مجازات من و تو آمده اند؟ مگر نمی گفتی که عشق کافیست برای محرمیت من و تو؟ مگر نمی گفتی.
طناب ها سوخته اند. دستت را به من بده مریم. آتش دارد بالا می زند مریم. سیل اشک هایمان آتش را خاموش نخواهد کرد. داری ذوب می شوی مریم. دستت را به من بده.
آتش که به قلبمان رسید، گره دستانمان باز شد. قبل از آنکه چشم هایم پخته شوند، نگاه کردم و دیدم آن طرف، کمی دورتر از هیزم ها، "جهل" به هیبت صد آدم در آمده بود و می خندید!
خاکستر شدیم.
باد ما را با خود برد.
بابک ابراهیم پور
پیداست خسته ام؟
یا باید بیشتر توضیح دهم
که زندگی
خودکشیِ تدریجی است!
بابک ابراهیم پور
قسمتهای از اثر ادبیات داستانی بنام کلیمه
زکی.... بگی نگی دنیایی بود، زیر چشماشون کبود، چشم براه، شوریده حال، چشم به جاده ها گره بسته بود، اون بودش خیلی صبور . یکی بود یکی نبود. یکی موند، یکی نموند. یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت :سیندرلا پارکت ها رو تی کشیدی؟ لَته زدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .
القصه ، یه روز پسر پادشاه (قصه واسه زمان طاغوته و هنوز آقامون به فرانسه تبعید نشده بود)
میگفتم...
چون حکومت شاهنشاهی بود پسرک لندهور پادشاه (الکی مثلا) که خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم
مامانش : بعله پسر دلبندم
شاهزاده : من زن می خوام
مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،
شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟
مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد
سیندرلا گفت : سلام
فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟
سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم
فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن
سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه.
سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......
فرشته : خداحافظ ....
سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولیآژانس ماشین نداشت .
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟
یارو گفت : نه نداریم.
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو
سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .
فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!
سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟
فرشته : بعله می خوره
سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.
فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟
سیندرلا : نه ندارم
فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟
سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه .
سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم
فرشته : چرا نمیری؟
سیندرلا : آبروم می ره
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم
سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!!
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد
سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا اطوارگفت : شاهزاده منو می گیری ؟
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟
سیندرلا : 37
شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
خلاصه شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم باهم ازدواج کنیم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)
سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند..... این بچه ها هم چند نسل بعد زیاد تر تر شدن و سرتاسر سرزمینی بزرگ رو به انحصار و تحت اختیار و مالکیت خودشون گرفتن. و تصمیم گرفتن اسم این سرزمین و یا که کشور وسیع رو به نام جد بزرگوارشون نامگذاری کنن. که اسم مادره مادره مادره مادربزرگه مادربزرگه جدٌِ مادری مادربزرگه مادرشون که بعبارتی میشد همون -ایرن پرشیان- " ایران" خاتون، رو انتخاب کردن و کشوری خوب و خوشگل و مومن و متدین و گاه غرتی و شیک و با غیرت رو گذاشتن ؛ ایران. و ما همگی نوه نتیجه های جد در جد فرزندان همون خاتون مهربون و مادر دلسوز و سنگ صبور غمها هستیم ، البته عده ای از نوادگان فرزند ارشد ایرن خاتون یعنی ؛ ملیحه خاتون هستیم
عده ای دیگر هم از شجره ی فرزند پسر ارشد ایرن خاتون هستیم یعنی پسر ارشدش به اسم ایبره
و صد در صد عده ی کثیری از ما ساکنین این سرزمین جزو دسته ی نوادگان پسر دوم و اهل کشاورزی و مومن بنام نظام هستیم.
گروهی دیگر از فرزندان و نوادگان میرذا هستیم که بازم چون غریبگان و اهل عراغ(عراغ به معنای سرزمین بیگانه) کلمات رو از چپ به راست نگارش میکردن به اشتباه کلمه ی قوم و خویشاوندان میرظا یا شایدم ؛ میرضا _ یا بلکه ؛ میرذآ _ یا ممکنه بشکل ؛ میرزا _ رو از انتها به ابتدا و ناخواسته خواندن ؛ (میرظا-میرزا-میرضا-میرذا) -> آ +ظ+ر+ی+م ؛ آظریم _آزریم _ آضریم _ آذری ام _ MIRZA >~> AZARI و قوم و نژاد آذری های دوست داشتنی ما به فرزند متدین و با اصالت و نجیب مَیرذا از فرزندان بزرگ و ارشد ٰایرن خاتون" میرسه.
و یا مثلا به قوم و خویشاوندای پسر دیگر ایرن خاتون با اسم نذام یا شایدم نضام یا بلکه نزام یا شاید حتی نظام بشکل از انتها به ابتدا تلفظ کردن ناخواسته و گفتند قوم و خویش مازن --> نزام = مازن ~ مازنی _ مازندران
و البته اینجا قصه ی ما به سر نرسید . بلکه به کمر رسید و از وسط دولا خمیده گشت. ینی ماجرا به نیمه رسید
15 سال بعد ورق با عبور نسیمی رهگذر و خودسر برگشت، تقدیر جدیدی رقم خورد ،
شبنامه، نوار کاست، پیغام امام، سفر به کره ی ماه نیمه شب، بیخبر، محرمانه ، حکومت های نظامی، عبور و مرور های مخفیانه، موزیانه ، در سیاهی های شبانه، پخش اعلامیه های پدرانه، تیر هوایی، صدای شلیک، سقوط پوکه، بوی باروت ، تظاهرات، راهپیمایی، شعار های یکصدا، لاستیک های نیم سوخته، بوی دوده، زخم و ناله و زوزه، سرباز های فراری، پیوستن به سیل طغیانگر توده ی مردم، از عطر باروت تا بوی گندم، سینمای رکس آبادان، روز گرم و شرجی، سکانس بی مفهوم بی سانسور فیلمهای فارسی، تیتر اول روی پرده ی نقره تاب و انعکاس نور پروژکتور و آپارات چی، حرکتی انقلابی اما اشتباهی ، جوانانی با شور انقلابی، تهی از فهم درک شعور سیاسی ، هیجان یک اقدام بزرگ و اعتراضی همچون فیلمنامه ی یکطرفه و انتحاری ، با پرده ی سینمایی به نام فیلم گَوَزن ها " بطری روغن موتور ادغام با بنزین و اکتان، چند رفیق بی عقل، هیجان از پایه منفی و تصمیمات فردی، سوء استفاده از سادگی های جوانان متعصب و شوراندن آنها به یک اسم، آغشته شدن ماده اشتعال زا با دیواره های پارچه ای اگوستیک و پرده ی سینما در سکانس حماقت و کبریت و گوگرد و چوبه ی دار، زبانه های آتشین شعله ای بی رحم و بی رگ و غیرت و درب های بسته شده از پشت، و تماشاچیان بسیار، و صحنه ی دلخراش ازدحام حین فراری نافرجام و تجمع تپه ای از انسان های بی گناه پشت درب های بسته شده ی سینمای رکس آبادان، و صدای زجه و ناله و فریاد، تیتر اول روزنامه ی کیهان، شوک جمعی، عزای عمومی، آمار شنیع جنایت سوی ارقام نجومی ، سیستم فاسد، مدیر نالایق، غرور کاذب، زیردستان ترسو و نالایق ، مامورین خونخوار ساواک، شکنجه گران و شرط استخدام ، ماده ی الف، بند اول ؛ خوی حیوانی _ ، شرط دوم بی شک اولویت با اشخاص بی رگ و غیرت و خالی از عنصری بنام شرافت و غریبه با عاطفه و دور از انسانیت. برگه استخدام سازمان غیر حقوق بشری و حشری ساواک. از سوی دیگر انتصاب مدیران نالایق و نابلد و پول پرست و فساد اداری ، عکس العمل های غیر ارادی و عمل های لازم و ملزوم و شهادت های پی در پی به جرم گردهمایی تجمع یا که پخش تراکت و اعلامیه ، و خون پاک جوانان وطن که میچکید بی گناه در مسیر ستودن حق و ایستادگی برابر ناحق و قیام علیه ظلم و استبداد و طاغوت و حمایت از پیر فرزانت فرزانه، نشسته زیر سایه درخت سیب در سرزمین دور و غریب. .....
نیمه دوم.
با سوت داور نیمه ی دوم شروع شد . و دقایق آخر علی دایی یه پاس انداخت به عزیزی و خداداد عزیزی هم رفتش، تک به تک با مارک بوسنیچ و خب تا اومد شوت بزنه برق از مدار رفت و تلویزیون بزرگی که ته راهروی بند پنج زندان اوین بود خاموش شد و زندانی ها یکصدا گفتند ؛ آخ خخخخخ
هرکدوم یه جای بدن کبودشون رو نگه داشته بودن و ناله میکردن چون تازه ازشون پذیرایی شده بود ، گوشه ی سالن ، پسرک قصه ی ما یعنی شاهزاده و بعبارتی همون شوهره سیندرلا کِس کرده بود و افسرده و بی روح ، خیره به نقطه ی نامعلومی از لکه های قرمز رنگ روی دیوار مانده بود ، بغل دستیش ازش پرسید ؛
تو چرا اومدی اینجا؟ قیافه ات چقدر آشناست؟
شاهزاده گفت؛ من شاهزاده ام .
_ کجای کاری رفیققق ، مگه خبر نداری ؟
ش؛ چی رو خبر ندارم؟
_ انقلاب شده شاه در رفته . عجب ب ب پس واسه همین زندان انداختنت.
ش؛ نه، کسی خبر نداره من شاهزاده ام. من بخاطر این زندانم که زنم رفته مهریه اش رو اجرا گذاشته ، چون عندلمطالبه ست و سیندرلا رفته مهرش را عندالمطالبه اجرای قانونی گذاشته و بابت نفقه و هزینه ی زندگی هم کلی قانون و تبصره و بند و لایحه قانونی رو بر علیه من توسط وکیلش اجرا گذاشته و منو انداخته زندان...
و اما......
طرف دیگر ماجرا ...... سیندرلا سر کفش های سفیدش با سوسن خانم وارد جر و بحث و دعوا شده و باز شمشیرش رو از روی بسته و توسط وکیلش شکایت نامه پر کرده و بابت ادعای حق مالکیت معنوی "کفشای سفید" وارد دعوای قانونی شده. تا حالا دو تا ابلاغیه اومده و سوسن خانم نرفته دادگاه ، چون اصولا سوسن خانم طفلکی یه دونه باشه
کفشاش سفید باشه
با سیندرلا رفیق باشه
شاکی هر روز، هر دم، هر جا، پیشش باشه
سیندرلا خیلی ابزیرکا و موزی باشه
سوسن جون ساده و خوش قلب و ظاهر و باطن یکی باشه
اما از باطن بد طینت و قلب سیاهه سیندرلا، بیخبر باشه.
لبخندهای دروغین سیندرلا ، و دروغای پر دوز و کلک و پر ریاح، مسمر ثمر باشه..... از طرف دیگه هم مشکل چند تا باشه. خانه از ریشه ویران باشه . قانون ناقص، و نصف نیمه باشه.
واسه هر بن بستی بطور قانونی یه مسیر مخفی و راه چاره ی غیر قانونی باشه. وکیلش میگفت ؛ اگر میخوایی به ثروت و پول بی حد و اندازه برسی که تا آخر عمری واسه ی خودت لازم باشه ، هر چی خرج کنی، بازم باشه، میبایست ظالم باشه. تند خوی و بیرحم مثل یه راهزن باشه. میبایست با اهرم فشار در مسیر صراط غیرمستقیم، بفکر دور زدن موانع و مشکلات ، حتی بطور مثال ؛ پیچوندن و دور زدن تحریم " باشه.
اگه میخواد خوشبخت بشه این چیزا لازم باشه، وکیل خوب و طرح دعوای قانونی و اطاعت از غریزه و ثبت شکواییه و عریضه و چند تا کاغذ با پوشه و ثبت ثنا نیز باید باشه. تا وکیلش هست خیالش میبایست راحت باشه . میتونه بفکر استراحت و خوشگذرونی و شاید واسه ورزش روح و روان، کلاس یوگا براه باشه. راهش
منوچهر با بچه محل های خود اختلاف دارد و بر علیه او دسیسه میشود، و برایش پاپوش میسازند و برایش زیر زین موتور سیکلت مواد هرویین میگذارد و او را به مبارزه به مواد مخدر تحویل میدهند . او ناباورانه به دادگاه و به زندان میرود. و.....
پسرک درون خلوت تنهاییش تکیه به دیوار سرد بی وفایی ها زده بود که تقدیر به سراغش امد تا.....
شکستن ِ سکوت ِدو نفره ای که در اتاق حاکم شده ، بریده بریـــده میگویـــد؛ بب بانو به رسَم خــ٬َــزان ، هـَرروز چـه زود شب میشود!.. پدر تون ، ن نیاد یهو !؟. –®بانو با عشوه ای دخترانه ، پاسخ میدهد ؛ نگران نباش ، امشب من از قصـــد دو برابــر تجؤیز پزشکــ به پدر ، قرص آرام بــخش و قرص خوآب داده ام.، تــا که تخت بخوابد .