http://uppc.ir/do.php?imgf=16145521658691.png

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی
دخترای کوچه پایینی  _ آموزش نویسندگی

داستان های عاشقانه عجیب ولی واقعی
داستان های وحشتناک حقیقی ماوراءطبیعه
داستان های کوتاه خنده دار شاد طنزنویس
داستان بلند، و رمان های مجازی رایگان
آموزش نویسندگی

آخرین نظرات
  • 16 January 26، 11:45 - DOWN ALEY Girls
    خخخ
  • 16 January 26، 11:44 - DOWN ALEY Girls
    عالی

دخترای کوچه پایینی _ آموزش نویسندگی

داستان کوتاه داستان بلند رمان آموزش نویسندگی





دوباره میسازمت وطن  

۰ نظر 28 January 26 ، 15:28
DOWN ALEY Girls

فضاسازی  چیه رو توضیح دادید ولی یه ذکر مثال بدایه برامون بیارید لطفن .   ممنونم.    ساره میرزانژاد  از  ساوه .   ۲۲:۰۹      _آذر۱۵_۱۴۰۴ 



پاسخ : 

َ1۱

چیزی در لایه های پنهان  واقعیت جابه جا میشود . 

زن رهگذر  چهل و اندی تقویم دیواری را به بالای ستون چوبی ایوان خانه اش کوبانده و از میخ قدیمی آویزان کرده ، هر چهار فصل  انرا تعویض کرده و تقویم جدیدی را جایگزین قبلی نموده ، او تنها وارث این خانه ی بزرگ و قدیمی ست .   

با آن همه رویای زیبایی که در سرش پرورانده بود و ان تعداد کثیر خواستگاران  و ان ناز و نعمت فراوان در نوجوانی   هرگز در بدترین کابوس هایش هم نمیدید که مجرد بماند و چنین تبدیل به پیردختری شود که هر روز مثل آدم کوکی از درب چوبی و قدیمی خانه  خارج و مسیر مشخصی را تا به محل کارش  پیاده روی کند و در انتهای ساعات کاری  مجدد همان مسیر را تک و تنها و غرق در تماشای افراد تکراری و همیشگی و چهره های غم گرفته ی رهگذران  به خلوت خانه باز گردد .  هیچ اتفاقی در روزگارش  رنگ و عطر  طراوت نمیگیرد  ، گویی  تکرار پشت تکرار ‌  .  و گذر سالهای  پر تعداد . .

البته در ظاهر امر  چنین به نظر میرسد  که  روزگارش  دچار  سکون شده ،  گرنه  او  این روزها  بی حجاب  به محل کارش  میرود و همین چند سال پیش بود که بخاطر مقوله ی حجاب  در شهر آشوبی بپا شد و معترضین  را به گلوله بستند و عده ای را گرفتند و بردند ،  ولی او بی تفاوت بود  و بی نظر ،  و پس از گشایش ها  و تغییر  الگوی  حجاب در سطح شهر ،  او نیز بمرور  گره ی روسری اش را شل تر کرد ، روز به روز  شل تر  تا عاقبت  در نسیم سرد پاییزی   بیخبر  حجابش را  باد برد و او به  رنگ موی خودش  و جلوه ی ان در چشمان رهگذران اندیشید .

به گمانش  اگر  رنگ شرابی کند موهای بلندش را ، ممکن است بختش  باز  شود .  پس درنگ نکرد و مویش را شرابی کرد ‌ . 

پیردختر موی شرابی   دیر زمانی ست که سجاده ی نمازش  روی  طاقچه ی خانه  خاک می خورد ،   در عوض این روزها  او مشتاقانه  به  آسمان  می نگرد ،  گویی چشم انتظار  فرود سفینه ای از موجودات  فرازمینی  باشد  ، گویی بمرور  باورش شده که   موجوداتی  غیر از این  بشر دو پا  در کائنات  وجود دارد که هوشمند تر از انسان باشد ‌ .   او  شیفته ی مجله ی  یوفو لوژیست شده و دیگر  مجله ی خانواده سبز   را  نمیخرد .   او  دلش برای عطر قرمه سبزی های دوران کودکیه مادربزرگ  تنگ شده  اما مدت هاست بر سر مزارش  فاتحه نمی خواند ،  بلکه با جملاتی  عجیب و غریب  برای  شادمانی  روح  متعالی امواتش  دعای  آمرزش و جاودانگی  میکند  و برایش اهمیتی ندارد که قبله  کدام جهت است  بلکه  حواسش به  قطب جنوب و منطقه ی آنتارتیکا‌ست .  باور دارد در انجا   چیزی پنهان شده ‌  . احتمالا  درب  ورود به جهان های موازی . 

او مرز بین واقعیت و رویا را فراموش کرده و بین انان می لغزد ،  از  وقایع حال استمراری  در  گریز از رویدادهای پیرامون  ، خودش را در خیالات بی انتها   غوطه ور ساخته .  گویی که جهانش دستخوش  تغییرات شگرف و جدیدی شده باشد .  او اکثرا  سکوت بر لب دارد ،  ولی اگر کلامی به زبان بیاورد   از  موجودات  هیبریدی  و گونه های فرازمینی  و  رپتالین ها  و خزنده های  انسان نما  سخن به میان میاورد ‌  .  

در عین حال و از سوی دیگر  جهان دستخوش  تحولات نوینی شده ‌ .    سیاست های کلان  در کنترل کشورها  به سمت  اجرایی شدنه  نظم نوین جهانی  پیش رفته و  از نگاهه پیردختر موی شرابی قصه مان ،  سیر پیوسته ی کائنات ، چرخش بی امان  سحاوی و پیچش منظومه ء شمسی ، در مسیر  راه شیری پیش نمیرود .  به باورش  بی شک  رویدادی پنهان در جایی  فراتر از اختیارات و اشراف وی   روی داده است .

هر کسی ماجرا را از یکجایش تعریف و ثبت کرد ،  برخی دیرتر پی برده و برخی پیشاپیش از ان اطلاع داشتند ،  


اما  تمام  پیش بینی ها  مبتنی بر  علوم خفیه  و یا تفاسیر  ستاره شناسی و اختر شناسی  و ماوراطبیعه   استوار بود  و کمتر کسی به آن اعتنا  میکرد ‌ .   

پیردختر موی شرابی  بمرور  آموخت که  سکوت پیشه کند ، زیرا  کسی  دنیایش را باور  نخواهد کرد ‌ .    بلکه حتی به او خنده خواهند کرد  و خواهتد پنداشت که وی دیوانه شده ‌ . 

 زیرا  حرفهایش  بی شباهت  به هزیان  نیستند ،   درحالیکه  تعدادی از افراد نخبه در علوم متافیزیک  و یا مسلط بر  شبهه‌ علم ،  حتی مدعیان علوم لدونی  از مدت ها قبل  زمزمه هایی مبهم  از وقوع  تغییرات بنیادین  سر داده بودند .   ولی کمتر کسی  توجه میکرد.

پیردختر  مشتاقانه  سمت  تابستان و خسوف اخرین شب ان   روزها را یک به یک گذراند ،   زیرا  او مدعی بود به محاسبات خودش   اینبار  قرار است ماه  کاملا برنگ  سرخگون  در بیاید . 

همکاراتش  زیر لب  به طعنه  لبخندی  زدند ،  او را  خول  پنداشته  و بی اعتنا  رد شدند .   از این دست خبرهای غیر قابل باور   را بسیار  از  او شنیده  بودند ،   اما هربار   همان ادعا  به وقوع پیوسته بود .   و موجبات  شگفتی همگان را فراهم ساخته  بود ‌  اما کماکان  کسی برای  پیردختر   اعتباری  قائل نبود ‌ 

زیرا اکثرا  به منبع و مرجع  و گوینده  ی  ان ادعای عجیب  توجه میکردند و خب اکثرا  افراد  غیر مسیول و  فاقد سواد اکادمیک و دانشگاهی  بودند . پس  تمام هشدارها  به  خرافه پرستی و جهالت  نسبت داده میشد .  


و اما  پیردختر  خودش  هربار   خبرها  را  حین عبور از سر چهار راه مکاییل   و از دهان  زن کوهلی  و فالگیر  شنیده  بود و گاه  نیز  در مجله یوفولوژیست  خوانده  بود .  


  چه کسی باور خواهد کرد هشدارهای  زن شلخته ی سر چهارراه  را؟...  همان  طالع بین و کف بین  که همواره یک نوزاد به کمر خودش  بسته  و با چهره ی دود گرفته و سیگار بر لب و خالکوبی های نقطه نقطه بر پیشانی ،  پیوسته  به رهگذران  میگوید ؛      قمر از عقرب گریخت ، بیا  فالت بگیروم....    تو بختت بلنده ولی راهت سخت ، خورشیدت از سقف اسمونت که بیفته سمت شرق ، نور جدیدی تابش از سر بگیره از غرب ، تو از اسب  افتادی  ولی نه از اصل ،  مهتاب برات دو تا شه   و خودت صاحب زَر .  ان قدر ثروتمند بشی که بشی حاکم شرق ، .... 


خب  پیردختر موی شرابی و رهگذر ،  یک اسکناس می گذاشت کف دست  اون زن و ته دلش لبخندی می نشست محو .   توی دلش میگفت :   میدونم که این زنیکه کف بین  یک شیاد بود و  زر مفت میزد ،  چون هر روز صبح در مسیر محل کار  اونو  می بینم و به همه همین حرفها رو میگه .  انگار چیز دیگری بلد نیست . خب  هرکسی به طریقی بایستی  نون رو در بیاره . اونم از این روش .  چه میشه کرد !؟..   زندگیه دیگه ..   گاه پشت به زین و گاهی زین به پشت .  هی...... 


خبری در راه بود .   خبر آمد  اتشفشان خاموش  سرزمین  مجدد  شروع به فعالیت  نموده ،  گویی ضحاک از اساطیر  در قل و زنجیر در کوه  به تقلا  افتاده باشد ،  مدتی  بعد   خشکسالی  به دل سرزمین  زد ، چشمه ها خشکیده ، رودخانه ها خاموش ،  و سد آب بزرگ نیز  فرو نشست ، تا بستر ان   رسواگر  ظالمان  باشد .  پیکرهای  جوانان  بی پناه و معصوم   با دستانی  بسته  از پشت ، و همه چیز سوی  رسوایی  در شتاب  شد .   تغییری  در راه  است . 

پیردختر  اعتنا  نکرد ،  مدل مویش را کمی  تغییر داد .  اینبار  روحی جدید به وجودش  دمیده شد و امیدوار  که بلکه بختش  باز  شود ‌ .    

مدتی گذشت و پیوسته  خبرهایی عجیب از ورود  ستاره ای فرا منظومه ای  و بین ستاره ای به حریم منظومه شمسی  به گوش رسید .   مدتی بعد  دومین اتفاق مشابه ‌  .  اسم اولین  بازدید کننده و  جسم مرموز   را   اوموآ‌ اوموآ   نامیدند .   چون  توسط  تلسکوپی  اولین بار  رصد شد که در جزیره ای وسط اقیانوس اطلس  واقع بود و  نام این شی ناشناس به معنای لغوی      "بازدیدکننده و پیام آور"    نهاده شد .  در زبان بومیان ان جزیره     اوموآ اوموا   یعنی  پیام آور ‌  .     ان شی به وسعت چندین کیلومتر و با سرعت هشتاد کیلومتر بر ثانیه  وارد منظومه شمسی شد ،   و بر دور کمربند خورشیدی  دور زده  و در اوج ناباوری  از خودش  رفتارهای غیر معمول مانند  تغییر سرعت ناگهانی و تغییر مسیر و حتی گاه  تغییرات زاویه و جهت های معناداری  بروز داد ‌  .  دانشمندان ناسا اکثر غریب به یقین  اعلام  کردند  که  ان شی  به هیچ وجه یک  شهاب سنگ و یا جسم  بی جان  نبود و  یقینن  توسط  حیات و  علم هوشمندی بیگانه  هدایت میشده .  

پیردختر   ناامید و خسته از این انتظار بی پایان   ، همچنان  دچار اضطراب و توهمات  آزار دهنده ،  شب ها سایه های عجیبی در انتهای  باغ خانه وارثی   زمزمه هایی مبهم  سر میدهند ،  وحشت و ترس  هربار  به دخترک  هچومی ناباورانه  می اورد ‌   .  او  خسته از موی بلندش میشود .    دلش را به دریا زده و به آرایشگاه میرود .   مدل موی  مصری  مد نظرش است  ولی اشتباه  میگوید   مدل موی  کورنلی ،  و  او  بی خبر از تفاوت این اشتباه  ساده  است . 


عاقبت با موی کوتاه  همچون پسری که از سربازی  فارغ شده   به خانه باز میگردد .   با خودش  درون انعکاس  آیینه  دیواری   بحثش میشود . سنگی به سر آیینه میکوبد ولی  سرش شکسته  و آیینه خونین  میشود ‌ 

اینک  گویی پسر بچه ای  شیطنت کرده و حین بازیگوشی  سرش را شکسته باشد      نادم و پشیمان  گریه  سر داده و مدتی  در کنج خلوت خانه  خودش را  زندانی  کرد ...

کمی بعد   پیر دختر قصه  از درون  محله ی قدیمی ساغر  بسوی  رودخانه ی  زر   پر شتاب  بود  ،   غرق در افکارش  شد ،  حرفهایی که  داخل آرایشگاه  زنانه  شنیده  بود  برایش  جلب توجه  نمود ‌  

طلسم ‌ فال قهوه .  دعای مشکل گشا .  و.....‌ 

آری    مدل موی  تاثیر چندانی  ندارد  در گشایش  بخت .  باید  دست به کار  شود .    

سر گذر از پل  بازارچه ی قدیمی و چوبی  زرجوب ،  پیرزنی را میبیند  که  تکه کاغذی  را  با سلام و صلوات و دمیدن فوت  به  داخل  رودخانه  می اندازد .

و نگاهی مضطرب به اطراف  و با قدم های  خسته و کوتاه   از انجا  دور میشود ‌  . 

پیردختر  از روی  کنجکاوی  به تعقیبش  سمت پیچ و خم  محله ی ضرب  میرود . و  جایی سمت کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی باغ هلو     او را  گم میکند .  



کمی گذشت  و  پیردختر  مجله یوفولوژیست را مجدد خرید و محو در عالم  هپروت  شد ....

اینبار   ولی دومین مورد رخ داد .   ولی ساده و بی حاشیه تر . 

  گویی شهاب سنگی  بین ستاره ای وارد منظومه شمسی شده باشد  و بی جلب توجه  در چرخشی پیوسته  از ان خارج شده باشد .   کمی بعد  سومین مورد  را  تلسکوبی   واقع در جزیره ای در وسط اقیانوس اطلس   کاشف بعمل آورد و رصد کرد .   از نگاهه پیردختر  ولی   این بار خیلی عجیب تر بود   سه نور عجیب  و  دنباله ای که  بشکل  بلعکس  پیشتر از خود ان شی  در حرکت بود  و نمی توان انرا  با  صفت و عنوان "دنباله دار"   تلقی کرد ‌  . زیرا  در جلوی ان شهاب سنگ عظیم و ۲۵ کیلومتری   در حرکت بود .    نکات عجیب این  بازدید کننده ی بین ستاره ای انقدر زیاد بود که همگان پی بردند   انسان در کائنات  تنها  نیست ‌  .   دخترک  در اخبار  شنید  که  در اتفاقی عجیب   بودجه ناسا  حذف شد و ناسا تعطیل شده .    اخبار های  مبهم و راز آلود پیرامون  جنس و نوع حرکت و تغییر  سرعت و مسیر این  ستاره  و شاید سفینه   بگوش میرسید .   با سرعتی بالغ بر ۶۵ کیلومتر در ثانیه ،    بر همه  اشکار شد  که  خبری در راه است .     

مدتی گذشت و  به‌ مرور 

پیردخترک  در افکاری  ناشناس  و غریب   غوطه ور شد .   گاهی به خودش شک میکرد ،  نکند  دیوانه  شده و خبر ندارد .     دلش برای  مادر و پدرش تنگ میشد و  گونه هایش اشکین .   در غمی جانکاه  به خواب میرفت .  ...


موی پیردختر  کمی  رشد کرده و اعتماد به نفسش  باز گشته . 

در باور  او  ،   همه چیز در تغییرات ژرف بسر  میبرند .  او خودش را نقطه ی ثقل کائنات  می پندارد . 

  همان وقت از سال بود که 

 .  شب هنگام اسمان به رنگ سرخگون در آمده و ستارگان یک به یک محو شدند   و ستارگانی غریب و ناشناخته با شمایلی متفاوت در سقف آسمان سبز شدند ‌ .   شب هنگام  در اخرین قدم های گذر تابستان از شهر  بود که ماه به رنگ خون و  سرخگون در امد ‌   .   وقایع انچنان پر شمار بود که فرصت برای اندیشیدن را میگرفت و  یک به یک رخ میداد .


پیردختر   تصمیمی جدید گرفت.     قرار شد  خودش  دست به کار شود  و خودش  را از این تنهایی  و ترشیدگی  در بیاورد ،     رویدادهای نجومی  اما  فرصت و مجالی برایش  نمی گذاشت  ، مانده بود که کدامین مورد را  در اولویت  قرار دهد ،  دلش  شوهر  می خواست   ولی  اول  مجله یوفولوژیست  مهم تر  بود . شاید هم نه...  خودش هم نمیدانست .    و بی خیال یافتن شوهر و شریک زندگی  میشد  و سرش را گرم میکرد  با خواندن مجله .... 

لااقل  هر مجله را بیست مرتبه  مرور کرده بود . 


 طوفان خورشیدی بی سابقه ،  سقوط ستاره ی قطبی از جای همیشگی ،  تغییرات در الگوی مغناطیسی زمین ،  خودکشی دست جمعی  پرندگان با اقدام به خودکشی نهنگ ها در ساحل ،   سخن گفتن و هجی واژه ها یک به یک و نامحسوس توسط گربه ها ،  ارتقای سطح هوش در سگ ها ،   تغییر  ذائقه در جوجه مرغ ها  و گوشت خواری انان .    و ... و.‌....   موارد بسیاری که  در  گذر روزهای پر التهاب   لابه لای  روزمرگی ها  گم میشد . 


"چیزی در لایه های پنهان  واقعیت جابه جا میشود "


.  خفقان همراستای سقوط ماه  بر شهر حاکم میشود ،  کسوف و خسوف های اخیر و سکوت عمیق ، پس از بارش بی امان نور و خورشید بر سطح شهر ، همه و همه  پیش در آمدی بر تراژدی جدید بودند و هیچ کس پی نبرد که در پس  سکوت ، طوفان شدید تغییرات در راه است .

تغییرات  نرم و پیوسته  رخ داد و بمرور  خورشید در ااسمان کوچکتر شد ،   عاقبت نیز در آخرین پنج شنبه ی پاییز  ، خورشید انچنان  ریز و دور از دسترس به نظر رسید که گویی برای ابدیت  از منظومه ی شمسی  رخت بربسته باشد ، اما همزمان در جهت مخالف  نور و روشنایی ملایمی  ظهور میکرد و به ابعادش افزوده میشد ،  اینبار  شی آسمانی و ستاره ای با شکل و شمایل عجیب و شبیه به ماده ای سیال و غیر منسجم  که همواره درحال تغییر ظاهر و ابعاد بود ،  در آسمان ظاهر شد ،  گویی  شوخی جدیدی باشد  و  سقف اسمان تبدیل به صفحه  نمایش فیلمی  علمی تخیلی  گردیده  و  همواره  رویدادهای دور از انتظار در ان رخ دهد .    مردم شهر انچنان محو تماشای اسمان بودند که زندگی از فرم و روال خودش  خارج شده  و اکثریت  درگیر شیوع شایعات  شدند .  رسانه های تصویری مختل و ماهواره ها یک به یک ناپدید شدند ،  

 پیردختر   دیگر  بر سر کار  نمی رود   زیرا  با تکنولوژی های جدید و عصر ارتباطات و فناوری  آشناتر از سابق شده .  شیوه ی دورکاری و روش  جدید  بشکل  انلاین  و  جازی   از  درون  خانه ی وارثی و قدیمی  در انتهای  بن بست  پدری ،  به  وظایف شغلی خودش میپردازد.  


این روزها  

دیگر  اخبار  قابل  استناد نیست.   توطئه ای در کار است.‌

اسناد سری و محرمانه فاش میشود .  پرده از حقایق برداشته و   باورهای پیشین سست تر از  قبل شده . .   مرز بین  درست و غلط  محو و   پیکره ی اجتماع  به لرزه افتاده ،  فروپاشی نزدیک است .‌ اما در ابعاد نظم نوین جهانی ....

.و  پیردختر موی شرابی  در مسیر همیشگی  با شکل و شمایل متفاوت و اینبار بی مقنعه و بی چادر   با  موی آزاد در وزش نسیم  صبحگاهی   از سر چهار راه میگذرد ‌ .‌ زن کهلی و کف بین همچنان مشغول  طالع بینی است  و جملات  تکراری را به زبان میاورد ،   

جملات  در  سر و افکارش پیچیده و تکرار میشود . حال او   تمام روز  را به جملات  اندیشیده . .   زن  رمال چنین میگفت به یک رهگذر که ؛ 


      خورشید از شرق محو _ و نور سست و رقصان از غرب طلوع خواهد کرد ،  برج قمر در نیش عقرب  فرو خواهد رفت و  شمال سمت جنوب و بلعکس خواهد شتافت .  از این پس دیگر    ، گربه ها محض رضای خدا با  قصاب ها دوست میشوند ، کلاغ ها سر کلاس ریاضیات می نشینند و جبر و هندسه می خوانند ،  قناری ها  کلاس آواز را رها  و بسوی  خُمر رنگرزی خواهند رفت .  ، و اما  پیرمرد خرفت خواهد  رفت .  پسرک جامانده   تاج بر سر و  تن بر خاک خواهد شد .  در سطح کلان  اما  مرز ها ناپدید و نظم نوین جهانی استوار میشود  الا و بلا  سرزمین های روس .    دو قدرت بزرگ معامله ای  میکنند پشت درب های بسته ،  اوکراین  داده میشود و ایران  را  گرو کشی  میکنند ،    سید نوک هرم  هرچه کاشته بود    و رشته بود   پنبه  میشود در زمانی  کوتاه ،  گویی باغ را  سیل میبرد  اما  درختان  دچار خشکسالی شوند ،  هیچ عمل و عکس العملی  با هم  یکسان و مطالقت  ندارند ‌     همگان  دچار  سرگیجه  شده   غیر از  پیردختر موی شرابی ، 

 او  پیشاپیش  خودش را برای  هر حادثه ای اماده  ساخته ،  و این روزها  نیز  از   احتمال  حملات  غریب الوقوع   سلفی ها و جهادی های  تندروی  پاکستانی و یا سلفی های عرب   هشدار  میدهد ،   جنگ های نیابتی   ته کشیده  و  حتی سرزمین های  دوست  توسط  دژمن  همیشگی     شخم زده  شده است .    نسل کشی  ها  رخ داده  و کماکان   سلزمان ملل   ابراز  نگرانی  میکند  و بس ‌ .

،   فتنه ای از سر گذشته و نیمی از شهر از آتش آشوب سوخته . 


 پیردختر رهگذر این حرفهای بی سر و ته را شنید و از کنارش عبور کرد ،  اما  گویی  حرفهای  ان طالع بین   تغییرات کمی پیدا کرده بود ،   و رنگ و بوی   امورات جدیدی را گرفته بود .   اینک بیشتر شبیه به سخنان یک دیوانه بود . 


تغییرات اقلیمی  انچنان  شدید  خواهد بود که روزگار  سرزمینی را دگرگون  خواهد ساخت .   

پیردختر  منشی  شرکت آسانسور و بالابر   است و با ده سال سابقه ی کاری   همچنان  نمی داند   فرق  اسانسور با  بالابر  چیست ‌   . 

و صرفا  پاسخگوی  مشتریان  بصورت  تلفنی و اینترنتی  است ،  او  همچنان  حقوقش  را بشکل  هفتگی  میگیرد  و  بی آنکه  واهمه ای داشته باشد   با شاخه گلی در دست   به خواستگاری  رییس  شرکت رفته ،   و دلایلی  آورده  منطقی برای  طرح  این پیشنهاد  ازدواج .


او  پیش  امده  و میگوید :

   رییس  درود ‌  .   شما چون که حالتون  خوب شد براتون  گل  اوردم .  گل بشید ولی عمرتون کم نشه ،  سایه تون پایدار ، بالای سرم ‌   .  من فکر میکنم که شما هم دارید  پیر پسر میشید ‌  . مثل خودم.   نه.‌‌‌ ..   خب من پیر دختر   البته .    رییس  هر دوتامون  داریم  دیر  میشیم . نه.‌.‌ ...  یعنی  پیر میشیم . و واسه  ازدواج  دیر میشه .    میگم  حالا که  رنگ موی شرابی   جواب  نداد  و من همچنان  تنها موندم ،  شب ها  از ته  باغ  همش  سایه ی درختها  می افته  روی  ایوان ،  و من میترسم از سکوت تنهایی های ناتمام  زندگیم .  شما هم مثل من  عجیب و کمی دیوانه به نظر میرسید ‌  میگمااا  ما  شکل همیم .  من خیال میکردم  جراحی کردید  ممکنه بمیرید  ولی  خب چون ستاره ی کاینات موازی در برج شمال و افلاک در سحاوی شکارچی  دچار همدیسی و دگر جوشی در جوار سیاهچاله ی اعظم بود    سبب شد من توی انعکاس تصویر  ببینم شما رو در اینده ی دور .   شلوارک پا داشتید و یه تتو  هم  یک وجب  بالای زانو  داشتید  خیلی زیبا و شکل گل .   خب شما توی  خانه من و روی  ایوان  بودید  و داشتید  مجله یوفولوژیست ها رو  پاره میکردید تا شیشه ها رو پاک کنید ،  و بعد  هم اشپزی کنید ‌ . منم داشتم مجله می خوندم ..    خب  میگم  رییس  شما  چند سال کوچکتری  از من .  ولی  عین خودم  تنهایی .  میگم  من یه ظرف و قاشق چنگال اضافه  دارم  .  میشه  شما هم باشید  تا  شبها  من از  سایه ها  نترسم ‌ .  اخه  خب  گربه سیاهه ی من  فوت شد .  یعنی  مردش .   الان  میتونید  بیاید  خونه مون .   البته  اول  باید  ازدواج  آریایی بشیم ‌ 


مهمان هم دعوت میکنیم.  شما به  عمه خانم و شوهرشون  بگو  .  منم  به  که.....   خب  کس خاصی مد نظرم نیست ‌ . 

مهریه  هم که نمی خوام .  ولی  باید  حقوقم رو زیاد کنید یکم.  

همین . 

۰ نظر 23 January 26 ، 13:57
DOWN ALEY Girls

ادامه مطلب کلیک کنید 

۲ نظر 16 January 26 ، 11:36
DOWN ALEY Girls

   این مطلب آموزشی  پیرامون نوع جدیدی  از  ناداستان   می باشد . به اسم  ناداستان ابهامی . همراه ذکر مثال جالب.      این مطلب بازنشر از همبودگاه  و پروفایل  شهروز صیقلانی  است .      


۰ نظر 08 May 22 ، 16:36
DOWN ALEY Girls
...
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎ کلیک نمایید.  عالی 
۵ نظر 07 May 22 ، 16:15
DOWN ALEY Girls
۵ نظر 23 February 22 ، 21:43
شین براری
۴ نظر 04 June 21 ، 00:48
DOWN ALEY Girls
۷ نظر 14 December 20 ، 07:45
DOWN ALEY Girls
۱ نظر 12 December 20 ، 16:23
DOWN ALEY Girls

نام رمان :عشقم را ساعت 9 سر کوچه گذاشت  ،  روایت حیله های انتقام جویانه پسری ست که ناگه در دام عشقی حقیقی می افتد و....

۲ نظر 01 June 20 ، 16:43
شین براری

  1.   

1_  خلاصه کتاب عاشقانه بلند به اسم: وفاداری بشرط  چاقو    

2_دخترک همسایه _ستاره ای بی سایه  

  3_ داستان حقیقی و وحشتناک از جن و قتل عجیب  

۱۱ نظر 31 May 20 ، 20:48
شین براری

  سپاس از اقای شاهین کلانتری 

روش دوم...

۱ نظر 28 November 19 ، 16:44
DOWN ALEY Girls

  داستان صوتی کتابراه

 

 

 دره هجرت  داستانک   

دخترکی قصد پرواز از ارتفاع و رانندگی سمت عمق دره  را دارد به قصد ........      شاید زخمی قدیمی بر روح و روانش جا خوش کرده که  ریشه در  آن  دره  دارد ......     
داستان صوتی کوتاه کوتاه    داستانک    استودیو  چوبک صدا     داستان دره هجرت     شین براری   . داستانک  #شین_براری  #داستانک  #داستان-صوتی    #شهروزبراری 
 
قسمت الف طلب آمرزش ¹ 
    طلب  آمرزش     داستان فوق العاده  فلسفی و جذاب و شوکه کننده  به زبان عامیانه و کلام سلیس و ساده 
  داستان بلند  قسمت اول         صادق هدایت      کاروانی که برای زیارت می‌روند و بی خبرند که هرکدام نقشه ای پلید در سر دارند، عده ای برای حلالیت و پاکسازی  گناهان گذشته  راهی  زیارت شده اند  و  با یک جرقه  یک به یک شروع به  نقل داستان وحشتناک و خنده دار و عجیب خود می‌کنند.       عالی ست . 
 
   قسمت ب   طلب آمرزش ²
قسمت دوم      #صادق_هدایت     طلب آمرزش    
۰ نظر 07 May 22 ، 17:11
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 15 December 20 ، 21:27
DOWN ALEY Girls

چگونه رمان بنویسیم ؟ (شهروزبراری صیقلانی) توجه این مطلب بازنشر است

۰ نظر 28 November 19 ، 05:21
DOWN ALEY Girls


چه جوری بهت بگم که من دیگه کشوری ندارم ؟ می خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟ دلت می خواد بدونی؟ کشور من تصویر یه سرباز مست رو داره که خنجرش رو روی پاچه ی شلوار ارتشیش تمیز می کنه و تو غلافش می ذاره، بعدش روی جسد مردی که خرخرشو بریده تف میکنه. کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده‌ها بیرون می‌آد و برای این که خستگیش رو در کنه روی علف ها دراز می‌کشه. روی علف‌هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که می‌بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه. کشور من همون پدریه که هر روز برای دختر هفت ساله‌اش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده، یه عروسک می‌سازه. کشور من سربازیه که توی گیلاسش کنیاک و راکی و شراب و ویسکی و هر عرق دیگه ای گیر میاره قاطی میکنه، به این عرق میگن فایتینگ کوکتل! بعدش گیلاسشو سر می کشه و بر میگرده توی سنگر سر پاسش. کشور من اون مادربزرگیه که با شروع جنگ مجبوره فرار کنه و قبل رفتن میره خاک جلوی خونشو می بوسه. کشور من یه روستاییه پیره که به سربازهایی که وارد روستاش می‌شن نگاه می‌کنه و ازشون سوال می‌کنه: "شماها خودی هستین؟" کشور من اون پناهنده مسلمونه که توی یه روستای مجاری مرده ، یه روستای مجاری که توش هیچ قبرستون مسلمونی وجود نداره و هیچ کی نمی دونه چه جوری باید یه مسلمون رو به خاک سپرد. بهتر بهت بگم تصویر کشور من اون سه تا سربازن که دارن میشاشن روی آواره های دود زده ی خونه ای که آتیش زدن یا شاید تصویر اون سربازی که با یه اسپری قرمز روی یه در می نویسه: اینجا صربستانه . دوهفته بعد روی همون در نوشتن : اینجا کرواسی‌یه. اینه کشور من: یه سرباز هجده ساله که اهل شوخیه و مثل پاکت‌های شیر روی گلوش نقطه‌چین کشیده و زیرش نوشته : از اینجا ببرید! کشور من، تصویر سرباز جوونیه که برای اولین بار آدم کشته. کنار مردی که گردن اش رو بریده و هنوز داره جون میده بالا میاره. کشور من یه دسته زندانیه که قراره اعدام بشن و مجبورشون میکنن خودشون قبر دسته جمعی خودشون رو بکنن. و هنگامی که دارن میکنن، زیر پاشون یه قبر دسته جمعی دیگه پیدا میکنن که توش سربازهای جنگ جهانی دوم رو خاک کردن -نمایشنامه پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی، ماتئی ویسنیک، مترجم تینوش نظم جو پی نوشت: برای معرفی این کتاب، دوستی این مونولوگ را برایم خواند، آنچنان جذاب بود که در شنیدن اول بخش زیادی از متن را حفظ شدم،جملات ذکر شده به ترتیب بازخوانی از حافظه است و شاید در متن اصلی به این ترتیب نباشد پی نوشتی بر پی نوشت از این قرار که این اولین پست من در همبودگاه است و سعی میکنم در آینده بیشتر بنویسیم
 سپاس از آروین  در همبودگاه  برای  این  مطلب .     حسام 
۰ نظر 30 April 22 ، 09:46
DOWN ALEY Girls
۴ نظر 08 December 20 ، 02:20
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 24 November 20 ، 19:06
DOWN ALEY Girls
نشر چشمه و نشر ققنوس با شین براری  
خلاصه کتاب   مزرعه حیوانات Animal Farm 
۰ نظر 01 June 20 ، 02:36
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 14 December 20 ، 18:22
DOWN ALEY Girls


قسمتی از داستان بلند پستوی شهرخیس به سبک متن سپیدار بلند 

۳ نظر 22 February 20 ، 07:49
DOWN ALEY Girls

(مختصری از شوکت، مادر شهریار)   (زمان_ (سال ۱۳۳۸شمس)     _شوکت دختر یک بزرگزاده و  رگ ریشه‌اش از خاندانی اصیل و نامدار بود...

22 December 19 ، 13:58
DOWN ALEY Girls

 شب رسید و پاساژ به خواب عمیقی فرو رفت،   

DOWN ALEY Girls
۱ نظر 04 December 22 ، 19:47
شین براری

خودرویی با سه زن

۱ نظر 30 April 22 ، 09:52
DOWN ALEY Girls

معرفی بهترین کتاب های دنیا

۲ نظر 09 October 21 ، 08:25
DOWN ALEY Girls

 

  مجله تفریحی مجازی 

۳ نظر 01 October 21 ، 01:42
DOWN ALEY Girls
رمان تب داغ هوس جلد دوم به قلم نیلوفر قائمی فر    لینک پیوند مرجع 

خلاصه رمان تب داغ هوس جلد دوم :
۰ نظر 29 September 21 ، 04:06
DOWN ALEY Girls
دوجنسه       
۳ نظر 31 May 21 ، 00:34
شین براری

     تصاویر ا از  اپ  طاقچه  اسکرین‌شات شده

۰ نظر 29 May 21 ، 01:06
شین براری
۸ نظر 16 December 20 ، 18:20
DOWN ALEY Girls

از  زیر  چادر تا به  فرنگ   

۰ نظر 13 December 20 ، 18:17
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 13 December 20 ، 02:37
DOWN ALEY Girls
۴ نظر 12 December 20 ، 21:16
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 12 December 20 ، 00:45
DOWN ALEY Girls

  آموزش نویسندگی 

۰ نظر 12 December 20 ، 00:13
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 11 December 20 ، 20:42
DOWN ALEY Girls

شهروزبراری در مجله ادبی این ماه مجله الکترونیکی  چوک.شماره های 118 و 54. فایل pdf

۲ نظر 08 December 20 ، 01:13
DOWN ALEY Girls
۱ نظر 07 December 20 ، 19:27
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 07 December 20 ، 19:21
DOWN ALEY Girls

 یادگیری فن کشمکش در نویسندگی خلاق    

۲ نظر 13 July 20 ، 00:41
شین براری
۱ نظر 01 June 20 ، 10:16
شین براری

    شهروز براری کتاب صیقلانی

نویسنده: ریموند چندلر

۰ نظر 01 June 20 ، 10:09
شین براری

  

: بیگانه: آلبر کامو

۰ نظر 01 June 20 ، 10:06
شین براری

  


نویسنده: عباس معروفی

۰ نظر 01 June 20 ، 09:46
شین براری
کتاب صوتی : داستان شهر  نویسنده: چارلز دیکنز
۰ نظر 01 June 20 ، 09:32
شین براری

 چکیده قسمت هایی از یک داستان بلند زیبا و کلاسیک بقلم شهروز براری صیقلانی

   کتاب از شین براری  

موافقین ۲ مخالفین ۰ 22 December 19 ، 13:47
DOWN ALEY Girls

اثری از شهروز براری همراه این اثر در پکیج ویژه رمان جدید            معرفی 10 داستان کوتاه معروف جهان که در کمتر از 150 صفحه نوشته‌شده‌اند

۰ نظر 28 November 19 ، 18:38
DOWN ALEY Girls


22 December 29 ، 13:34
DOWN ALEY Girls
استراتژی ما یک چیز واحد هست. شاید قیافه هامون و رنگ و رخسار و ادبیات کلامی مون کمی فرق کنه . ولی همه یکی هستیم. . با افتخار ایرانی هستیم و می مانیم .
۰ نظر 21 January 26 ، 18:06
DOWN ALEY Girls
وقتی نیستی خورشید از تابش باز میماند و جهان تعادلش را از دست می‌دهد.

 هرروز تحمل دلتنگیت آسانتر می‌شود، زیرا یک روز بیشتر از آخرین ملاقاتمان گذشته است و یک روز به ملاقات بعدی‌مان نزدیکتر می‌شویم.

 
اگه ازم دور نمیشدی هیچ وقت نمیفهمیدم چقدر دوستت دارم. حس دلتنگی برای تو قسمتی از عشقیه که بهت دارم.
چشمامو میبندم و خیال میکنم اینجایی
ولی وقتی چشمامو باز میکنم و میبینم نیستی
تازه میفهمم که چقدر دلم برات تنگ شده 

دلتنگی تو مثل موجی به سمت من هجوم میاره و من امشب حس میکنم دارم غرق میشم .
وقتی آرزو میکنم که کاش تو اینجا بودی ، انگار اتاق خالی تر از خالی میشه.

نمیتونم وانمود کنم که نبودنت برام مهم نیست، چون هرکاری که میکنم تو به نظرم میای .
نمیدونم کدومش سخت تره، تحمل نبودنت یا اینکه وانمود کنم این موضوع برام مهم نیست. خب آخه بنظرم
روزی که به دوری از تو سپری شود ارزش زندگی کردن ندارد

اینکه دلتنگت باشم و تو را در کنارم نداشته باشم دردناکترین احساس دنیاست. بهار میدونی چیه؟ من .... من وقتی که ....
وقتی فکر میکنم که ما چقدر کنار هم عالی بودیم دلتنگت میشم.
اگه میدونستم اون آخرین باریه که همدیگه رو میبینیم،
محکمتر بغلت میکردم
طولانی تر میبوسیدمت
و یه بار دیگه هم بهت میگفتم که چقدر عاشقتم 
دختر ، خودت خوب میدونی که ؛
ممکنه جلوی چشمم نباشی ولی از فکرم بیرون نمیری
هرچقدر هم که خود را مشغول کنم باز هم ثانیه ای فکرم به سمت تو کشیده می‌شود.
بهار دل نازکم،
جای خالیت یه حفره بزرگ توی دنیای من درست کرده که هروقت دلم برات تنگ میشه به عمق اون سقوط می‌کنم. حیف....
همه میگن زمان غمت رو از یادت میبره
اما گذشت زمان برای من فقط باعث شده وقت بیشتری برای دلتنگ شدن داشته باشم
آرزو میکردم که کاش 
تو اینجا پیش من بودی
یا من آنجا پیش تو بودم 
یا ما هرجایی، کنار هم بودیم
یا ماه با روز طلوع میکرد
و خورشید در شب طلوع
آنگاه نمیدانستیم که کدام را روز بنامیم و کدام را شب
حال من چنین حالی دارم
نمیدانم بعد رفتنت ، چرا زنده مانده ام
و از حس درماندگی ، آرام و بیصدا نفس هایم را ناچار ادامه می‌دهم ، ولی اعترافی دارم
اعتراف که هیچ میلی به ادامه این دم و بازدم های زمینی در من یافتن نتوان کرد و صد افسوس
ناچارم .
خب راستش را بخواهی خجالت را بر بوم تقدیر کشیده ام ، آنگاه از سر غرور و شاید هم از سر حفظ آبرو ، نقاب بر چهره نشانده ام
تمام روز را نقش بازی می‌کنم که حال من خوب است . حال من عالی ست .
حتی به سر کار میروم . ولی حقوقم را بی هدف در اختیار هر فرد گرفتاری قرار میدهم بلکه گره ای از مشکل او باز شود . خب شاید او لااقل بتواند زندگی کند . من که فقط زنده ام . و خب بی تو زندگی بی معناست. نه آنکه تو خیلی ماه و عالی و بی نقص باشی . نه .
حقیقتا خودت هیچ نمیدانی ، چون هرگز نگذاشتم تا بویی ببری ‌ .
واهمه داشتم دلت بشکند .
این حقیقت را پنهان کرده بودم . ولی خب خودت هر روز صد بار میپرسیدی .
فهمیده بودم که شک برداشته ای .
هربار میپرسیدی ..
واقعا چرا دوستم داری؟

و من هر بار از سر مصلحت دروغ ثابتی را تکرار میکردم. میگفتم که تو بهترینی. تو بی عیب و بی نقص ترینی . تو زیباترین یار و نگار این شهر خیسی . .....
آنقدر دروغ را تکرار کردم و تو هر بار مجدد پرسیدی ، که عاقبت خودت هم باورت شد که تو بهترینی .
و من خوشحال شدم . چون تصور کرده بودم اکنون اعتماد به نفست زیاد خواهد شد ‌ . و دیگر نیازی نیست تا پشت من پنهان شوی ، خجالت بکشی ، غصه هایت را در خلوتگاه دو لُپی بخوری، و با خودت در آیینه دست به یقه شوی ، یا که دیگر در ته دره‌ی درماندگی به اندوه ننشینی ، من امیدوار بودم که با تن پوشی از جنس رضایتمندی ، روزهایت شب شود و دیگر به مادر خود خورده نگیری که چرا زیبارخ و گیسو کمند و قد بلند نیستی، و دیگر مانند قبل زیر لب زمزمه وار تشر و سرکوفت نزنی بر دامن شانس و اقبالت . نگویی همش پرتکرار که چرا نه چشم و ابروی زیبا ، و نه قامت رعنا داری،
من از سر خوش باوری و شاید هم از سر مهر تصور کرده بودم با تن پوشی از خودباوری و غروری زیبا ، به پایان می‌رسد ، شب گریه هایت در چهار ورق تقویم دیواری .
ولی زکی خیال خام ....
من مقصر بودم .
من درب عقل خویش را بروی ترحم سنگینی بهر تو باز نهادم و نفهمیدم که با این کار ، تیشه به ریشه ی این رابطه خواهم زد .
تمام مشکل من بودم . باعث و بانی هر گره ی کوری بر تقدیرم بودم . خودم کردم که احسنت بر خودم باد .
همچون من هیچ کسی نخواهد توانست اینگونه رایگان از عرش به فرش در فرجام تلخ یک عشق ، پل بزند ‌ . ..‌. .
ظاهرا بیش از حد نیاز به شخصیتت ، اعتماد به نفس تزریق نمودم و سبب خلق توموری از جنس ، بی وفایی و بدعهدی‌ در وجود تو شدم.
آما همه ی این تقصیر ها از بابت بالا کشیدنت بود ‌
آن لحظه که در پایان هفته با گروه عیان نشینان بی غم به کوهنوردی رفتیم ، من از تفاوت سطح شخصیتی ات و عجایب رفتارت ، به غروب آدینه رسیدم و شوکه و مات و مبهوت به افکارم خیره ، چشم دوختم .
من همان جا بود که فهمیدم تو و من ، یعنی ما
با یکدیگر تفاوت های چشمگیری داریم ‌ .
من با این موضوع زاویه ای ، مشکلی ، گله ای ، شکوه ای ، اعتراضی نداشتم .
خب لشکر عشق آنقدر طویل بود در دلم که هیچ چیزی نمی توانست تو را از چشمانم بیاندازد.
من هزار دلیل



تبدیل به حسی از سر رضایت گردد ‌ مرافه بگیری . با مادرت بحث کنی ، مرا ملامت کنی که چرا دیگران گفته اند پسرک زیباتر از دخترک است
۱ نظر 07 December 22 ، 20:55
DOWN ALEY Girls
چه مواردی در نویسندگی خلاق ، یک داستان ترسناک خوب را می سازد؟
البته، میتوانید چند تا هیولای وحشتناک پرت کنید داخل پاراگراف های اولیه داستان ، فواره های خون، و چیزهایی که از هر گوشه بیرون میپرند، ولی همانطور که نویسنده ترسناک های کلاسیک "اچ.پی. لاوکرفت" نوشته:
"قدیمی ترین و قوی ترین نوع ترس،
ترس از ناشناخته هاست."
و نویسنده ها این ترس را نه با بر ملا کردن چیز های وحشتناک، که با منتظر نگه داشتن مخاطبان به دنبال پیدا کردن آن ها، آماده میکنند.‌که این، همان در تردید و نگرانی بودن است.
آشنا ترین مثال ها برای این تردید و نگرانی در فیلم های ترسناک و رمان های رمزآلود دیده میشود.
چه چیزی در آن عمارت شبح زده ست؟
کدام مهمان شام قاتل داستانه؟

ولی" تردید" فراتر از ژانر ها هم وجود دارد . آیا قهرمان داستان آن روز را نجات میدهد؟
زوج داستان آخر قصه به هم میرسند؟
آن راز تاریکی که اینقدر نقش اصلی رو آزار میده چیه؟
کلید رسیدن به این "تردید" این است که یک سوال یا چند سوال رو مطرح میکند،
که مخاطبین امیدوارند به جواب آن برسند، و آن پاسخ را همزمان با مجذوب و کنجکاو نگه داشتن آن ها، به تاخیر میاندازد.
خوب، روش هایی که میتوانید برای رسیدن به این کلید در نوشته خود استفاده کنید چیستند؟
دید خود را محدود کنید.
به جای یک راوی همه چیز دان که میتوان هر اتفاق را ببیند و به اطلاع برساند، داستان را از دید یکی از شخصیت ها بیان کنید آن ها میتوانند در ابتدا همانقدر کم بدانند . که مخاطب می داند
و ما هم همزمان با آن ها به حقایق پی میبریم رمان های کلاسیک،به عنوان مثال "دراکولا"،
از طریق نامه ها و خاطرات بیان میشوند، که شخصیت ها بین تجارب خود ارتباط برقرار میکنند و از اتفاقاتی که در شرف وقوعند میترسند. بعد از آن، صحنه و تصویر درست را انتخاب کنید. عمارت های قدیمی یا قصر هایی با تالار های‌ پیچ در پیچ و راه های مخفی این ذهنیت که چیز هایی آزار دهنده مخفی شده اند را به وجود می آورند. شب، مه و توفان ها نیز نقشی مشابه در محدود کردن میدان دید و حرکات شخصیت ها ایفا میکنند. به همین دلایل لندن عصر ویکتوریایی صحنه ای بسیار محبوب است. حتی مکان ها و شیء هایی عادی میتوانند بدشگون به نظر بیایند. مثلا در رمان "گاثیک" "ربکا"، گل های خانه ی جدید شخصیت اصلی، قرمز خونی توصیف شده اند.


سه: با سبک و نوع بازی کنید.
میتوان یک داستان نگرانی آور را با محتاطانه نگاه کردن، نه فقط به آن چه اتفاق می افتد، بلکه به آهنگ و مسیر آن، به وجود آورد.

"ادگار الن پو" وضعیت روانی راوی در "د تل تیل هارت" را با جملاتی چند پاره که ناگهان قطع میشوند دنبال میکند.
و دیگر جملات اخباری در داستان مخلوطی از سرعتی مشتاقانه و مکث هایی سنگین میسازند. روی پرده، سینماگرافی "آلفرد هیچکاک" معروف به استفاده ی آن از سکوت هایی طولانی و برداشت هایی از راه پله ها برای ایجاد احساس ناراحتیست.

چهار: از "دراماتیک آیرنی" استفاده کنید.
شما نمیتوانید مخاطبین را تا ابد در تاریکی نگه دارید.
گاهی اوقات، تردید و نگرانی با آشکارسازی قسمت های کلیدی راز بزرگ به مخاطب ونه به شخصیت ها، به بهترین شکل پدید می آید این روش به نام "دراماتیک آیرنی" (طعنه نمایشی) شناخته شده. وقتی معما نه به این که چه اتفاقی میافتد،
بلکه به چگونه اتفاق میافتد، و شخصیت ها چگونه میفهمند، تبدیل میشود در نمایش کلاسیک "ادیپوس رکس" نقش اصلی از این که پدر خود را کشته و با مادرش ازدواج کرده آگاه نیست. ولی مخاطب این را میداند و "ادیپوس" را در طی پی بردن به واقعیت تماشا میکند. داستان، با اوجی عذاب آور همراه میشود. و در نهایت: "کلیف هنگر" (پایان واگرا) مراقب استفاده ی بیش از حد این یکی باشید.
از دید بعضی، حقه ای پیش پا افتاده و ساده است، ولی نمیتوان تاثیر آن را نادیده گرفت. این، وقتی است که یک بخش، قسمت، جلد یا فصل دقیقا پیش از آشکار شدن حقیقتی تعیین کننده به قطع میشود با در میان موقعیتی خطرناک با جای کمی برای امیدواری.
آن صبر، چه چند لحظه چه سال ها، باعث میشود اتفاقاتی که ممکن است پس از این بیافتند را تصور کنیم، که موجب تردید و نگرانی مضاعف میشود.
بدترین قسمتش این است که تقریبا همیشه دفع میشود و احساس خاتمه یافتن و آسودگی خاطر خلق میکند. ولی ما باز هم دفعه بعد نگران و شگفت زده میشویم.


این راهنما، اصول اولیه نحوه نوشتن یک داستان ترسناک را در بر می گیرد. ابتدا تعریفی از وحشت و عناصر مشترک داستان های ترسناک را ارائه می دهیم. سپس به 5 نکته کاربردی در نوشتن داستان های ترسناک اشاره می شود که با بکاربردن آن ها می توانید احساسات شدیدی در خوانندگان خود ایجاد کنید.

تعریف وحشت

کلمه "وحشت" به معنای "احساس ترس شدید، شوک یا انزجار" است.

5 عنصر مشترک بهترین داستانهای ترسناک

بهترین داستانهای ترسناک حداقل پنج عنصر مشترک دارند:
1. آنها به شخصیت ها، اعمال یا پدیده های "منحوس" یا "شرور" می پردازند.
2. آنها احساس ترس، شوک یا انزجار و همچنین احساسی غریب و غیر طبیعی را به وجود می آورند. خواننده دچار یک حس شدید از ناشناخته و یا حسی مرموز می شود.
3. در کتاب های ترسناک احساسات، حال و هوا، لحن و محیط همگی با شدّت فراوان توصیف می شوند. اینها با هم، این حس را ایجاد می کنند که احتمال یک اتفاق ناگوار در شرف وقوع است.
4. در این داستان ها، اتفاقات غیرمنتظره، ترسناک، تکان دهنده و نگران کننده رخ می دهد. در ژانر وحشت ارواح و گرگینه ها بسیار واقعی هستند.
5. آنها خوانندگان را در حس مرگ غوطه ور می کنند. ژانر وحشت با شرایط غیرمعمول سروکار دارد، از چرخه های تکراری خشونت تا سناریوهای غیرطبیعی مرتبط با مرگ. زامبی ها از قبر برخاسته اند، خون آشام ها شما را وارد دنیای خود می کنند، دوستان یا اقوامی که مدت ها از مرگشان می گذرد بطور غیر منتظره به ملاقاتتان می آیند.
حال می خواهیم ببینیم چگونه می توان همانند استفن کینگ، کلیوو بارکر یا حتی ادگار آلن پو یک داستان یا رمان ترسناک بنویسید؟

1: از لحن قوی و نافذ استفاده کنید

درک "لحن" در نحوه نوشتن در ژانر وحشت بسیار اهمیت دارد. لحن و حال و هوای داستان دو عنصری هستند که بر احساسی که داستان شما منتقل می کند تأثیر می گذارند. این دو عنصر می توانند حتی قبل از اینکه یک شخصیت صحبت کرده یا تصمیم اشتباهی گرفته باشد، در خوانندگان حس ترس را ایجاد کنند.
نحوه توصیف شما از فضای داستان، حرکت شخصیت ها و اعمال آن ها، لحن فراگیری را در داستان ایجاد می کند. در ژانر وحشت، داستان با لحنی تیره یا ترسناک ادا می شود. مثلاً صحنه با احساس ناآرامی همراه است. اشیائی که باید ثابت باشند حرکت می کنند. اتاق به حرکت در می آید. یک موجود عجیب و غریب ناگهان ظاهر می شود.

2: در ژانر مورد نظرخود بسیار مطالعه کنید

هر ژانری که می نویسید، چه از نوع روانشناختی و چه ماوراء الطبیعه، هر چه می توانید کتاب های بیشتری از نویسندگان آن ژانر مطالعه کنید. نمونه هایی از نویسندگان مشهور ژانر ترسناک می توان به استفان کینگ، ادگار آلن پو، اچ پی لاوکرفت، کلایو بارکر، برام استوکر، نیل گیمن و ... اشاره کرد.
همانطور که کتاب های این نویسندگان را در ژانر مورد نظر خود می خوانید، یادداشت برداری کنید که آن نویسنده در چه جنبه هایی از ژانر به خوبی عمل کرده است. فضاسازی به چه صورت انجام شده است؟ قسمت هایی از کتاب که حس وهم آوری را منتقل می کنند مشخص کنید و هنگامی که می خواهید فضاسازی داستان خود را واضح تر انجام دهید این قسمت ها را از نو بخوانید. یادگیری فعال از نویسندگان بزرگ، تسلط شما را در ژانر ترسناک بهبود می بخشد.
برای خرید مجموعه داستان های ادگار آلن پو می توانید از سایت دیجی کالا اقدام کنید.

3: به شخصیت های شرور انگیزه های معتبری بدهید

به هر شخصیت شرور انگیزه ای روشن و واضح اختصاص دهید. آشکار کردن انگیزه این اقدامات شوم در داستان شما می تواند بخشی از رمز و رازی باشد که باعث می شود خوانندگان در مورد دلیل اتفاقات ناخوشایند حدس بزنند.
اگر در رمان ترسناک شما یک نیرو یا موجود منحوس وجود دارد، انگیزه آن باید در حد کارهایی باشد که آن شخصیت مرتکب آن می شود. اگر در رمان شما یک عروسک ترسناک عامل قتل و عام است، دلیل و انگیزه آن نباید مثلاً این باشد که شخصی باتری هایش را بیرون آورده است!

4: از عناصر اصلی تراژدی استفاده کنید

ترس و وحشت زمانی در عالی ترین شکل خود است که درمورد تراژدی به معنای واقعی باشد. تراژدی به واسطه عیوب  شخصیت ها، انتخاب های بد و از طریق اشتباهات سنگین متولد می شود.
ژانر ترسناک از عناصر اصلی تراژدی چنان استفاده می کند که برخی از اینها به کلیشه تبدیل شده اند. حتماً شما هم وقتی فیلمی ترسناک می بینید بارها شخصیت ها را احمق خطاب کرده اید وقتی با وجود خطر باز هم دچار اشتباه می شوند و تصمیمات اشتباه می گیرند و وارد جایی می شوند که نباید بشوند.
در داستان های ترسناک، ما می ترسیم، زیرا، به عنوان خوانندگان، نشانه هایی را می بینیم که شخصیت ها قادر به مشاهده آنها نیستند.
تراژدی درسهای مهمی را به ما می آموزد، به عنوان مثال:

اعمال مخرب ظالمانه می تواند عواقبی داشته باشد (مثلاً شخصیت رمان استفن کینگ به نام کَری در رمانی به همین نام، قدرت های خود را که به دلیل آزارهای مداوم روحی و روانی در خود محبوس نگه داشته است، سرانجام رها می کند)

به موقعیت ها و سناریوها از دیدگاه های مختلف نگریسته شود (به عنوان مثال "آن خانه متروک است زیرا بازار ملک رکود داشته است". یا اینکه: "این خانه متروکه است زیرا اتفاق وحشتناکی در آنجا رخ داده است و این اتفاق تکرار می شود و مردم از آن وحشت زده هستند.)

شجاعت به معنای انتخاب در حین آگاهی کامل از خطرات است، در حالی که انتخاب بدون آگاهی از عواقب احتمالی آنها، مردم را آسیب پذیر می کند.

برای نوشتن یک رمان ترسناک، نشان دهید که وضعیت وحشت آور وابسته به مجموعه ای از انتخاب های شخصیت ها، در گذشته یا زمان حال است. داستان های ترسناک به ما یادآوری می کنند که علت و معلولیت حتی در قلمرو تخیلی داستان پردازی، واقعی است.

5: برای ترساندن از عوامل متداولی که باعث وحشت می شوند استفاده کنید

اگر هدف نوشتن داستان ترسناک برانگیختن حس ترس، شوک یا انزجار است، به چیزهایی فکر کنید که مردم از آنها بیشتر می ترسند.
رفتن به دندانپزشکی را مورد شماره یک قرار داده است. وقتی در صندلی دندانپزشک هستید احساس ناتوانی می کنید. این ترس را با درد همراه کنید و کاملاً مشخص است که چرا یک دندانپزشک شرور، می تواند کابوسی ترسناک باشد.
ترساندن خوانندگان باعث ایجاد تنش در آن ها می شود و سرعت داستان شما را افزایش می دهد. در اینجا برخی از متداول ترین ترسهایی که مردم دارند آورده شده است:

ترس از حیوانات (سگ، مار، کوسه، موجودات اسطوره ای)

ترس از پرواز (نویسنده فیلمنامه "مارها در هواپیما" ترس قبلی و این ترس را با هم در آمیخته اند)

تاریکی - یکی از اصلی ترین ترس هایی که نسبت به ناشناخته وجود دارد

ارتفاعات خطرناک

افراد دیگر و خواسته ها و اهداف اغلب ناشناخته آن ها

محیط های ترسناک و تخریب شده

فکر کنید که چگونه می توانید این ترسهای رایج را در خوانندگان داستان خود برانگیخته کنید. برخی از این ترس ها در ژانر وحشت بیشتر مورد استفاده قرار گرفته اند.
در اینجا این نکته را یادآور می شوم که وحشت تنها به معنی ترس شدید نیست بلکه عناصری چون انزجار، غافلگیری و شوک را نیز در بر دارد

مقدمه ای برای درک  بهترژانر وحشت 

تصور کنید شما چشمانتان را باز میکنید و خود را در یک اتاق تاریک پیدا میکنید
چه احساسی دارید ؟
نمیترسید ؟
 قطعا در همان لحظه احساس ترس به شما منتقل میشود و منبع ترس شما چیزی جز ترس از ناشناخته ها نیست برای مثال اولین ترس ناشی از جغرافیای پنهان فضای داخلی اتاق است
بدین معنا که عدم اشنایی ما با فضای داخلی اتاق مارا دچار ترس میکند ضمن اینکه به سبب حس خطر حواس ما هوشمندانه تر عمل میکند 
در این بین رویا پردازی و تخیل نیز در افزایش میزان ترس ما تاثیر به سزایی دارد برای مثال صدای یک ساعت میتواند حکم قدم های پا را داشته باشد

و البته بخشی از ترس شما میتواند ناشی از چراهای ذهنی شما باشد که هیچگاه پاسخ دقیقی برای انها یافت نمیشود اساسا ژانر ترس پایه های  کاری خود را بر همین چراهای بی جواب استوار میکند و به سبب ناشناخته بودن محیط اولیه هر صدایی از محیط میتواند در ذهن شما تولید سوال کند به محض دریافت این موضوعات احساس خطر میکنید و بعد از احساس خطر ترس بر شما حاکم  میشود

ژانر وحشت همانند دیگر ژانر های عرصه نویسندگی اوج جذابیت خود را در بحث فرم پیدا میکند اما در ژانر ترس برای بحث همذات پنداری و اساسا درگیری مخاطب  نیاز به ابزاری متفاوت خواهیم داشت ابزاری که بخش عمده تاثیر پذیری خود را در موضوع روانشناسی ذهن مخاطب پیدا میکند

در بحث روانشناسی ذهن جهت القای ترس همیشه با این سوال طرف هستیم که چگونه و از کجا شروع کنیم ؟

به طور کل ما صفحات و جملات آرام ابتدایی را داریم همچون نماهای خاکستری ای را در آغاز اثر داستانی مان خواهیم داشت که همه خبر از ارامش قبل از طوفان میدهد.

به محض درگیری و همذات پنداری مخاطب با شخصیت های قصه نوبت به ان میرسد که با طرح مجدد موضوعات مطرح شده در قسمت ابتدایی و بسط انها قصه را پیش ببریم در این بین نباید از اهمیت فضاسازی و شرح صحیح و قدرتمند خوف و اوهام غافل بود . که قطعا میتواند در پیشبرد بحث کیفی کار مارا یاری کند

از دیر باز تا کنون عواملی که سبب ترس یا وحشت در عرصه نویسندگی میباشد به طور دقیق شناخته شده اند و انچه که ما به خصوص در سالهای اخیر شاهدش هستیم چیزی جز تکرار موضوعات پیشین اما پرداخت متفاوت نیست

به درستی که راز موفقیت تمامی کتاب های ژانر وحشت نه در موضوع بلکه پرداخت متفاوت انها میباشد برای مثال :
۱:قاتل روانی
۲:کلبه 
۳:جنگل
۴:قبرستان
۵:سردخانه
۶:شب
۷:موضوعات ماورایی
۸:ایجاد لینک ارتباطی دقیق میان وقایع و مباحث اعتقادی 
و....

اما باید توجه داشت که برای مثال همان موضوع قاتل روانی میتواند شکل و شمایلی دیگر نیز داشته یاشد چیزیکه این قاتل روانی را در ژانر وحشت قرار میدهد همان نگاه دقیق و موشکافانه خالق اثر داستانی میباشد 
برای مثال :
موضوع:قاتل روانی
تعقیب و گریز 
شرح شرایط و مکان و زمان و اشاره به صدای قدم های پای قاتل در محیط تاریک یک اتاق
قهرمان تنها 
قدرت کاراکتر منفی به سبب بدن ورزیده یا هر چیز دیگر به قهرمان قصه برتری دارد 
شرح  چهره برای مخاطب و القای ترس قهرمان به مخاطب 
و در اخر ترس از مرگ

پس ما میتوانیم با ترکیب هریک از عوامل ذکر شده ترس را به مخاطب القا کنیم

اما نکته مهمتر و به نوعی تکمیلی این موضوع است که یک نویسنده موفق ان شخصیست که ترس را در دنیای واقعی خوب لمس کرده باشد تا بتواند با فهم و درک درست نسبت به یک واقعه مخاطب خود را دچار ترس کند
ولی ما فیلمساز نبوده و نیستیم ، بلکه بالاتر از وی جا داریم ، لااقل در خصوص سختی کار ، چنین است. چون ترساندن مخاطب با چیدمان واژگان به قدرت و تکنیک و هوش بالایی نیازمند است . زیرا ابزار مان محدود به واژگان و تکنیک ها و تصویر سازی ذهنی است .
در سینمای ایران به سبب نبود تجهیزات مناسب برای ساخت این گونه از فیلم ها ،فیلمنامه نویسان روی به نوشتار یا تقلید از همان مباحث پر تکرار هالیوود میاورند با این تفاوت که اینبار انها برای باور پذیری بیشتر بومی سازی وقایع  را در اولویت کاری خود قرار میدهند به عبارت دیگر فضای کاری همان فضای کاری هالیوودیست اما ان را با چاشنی مسائلی همچون جن و روح که ترس انها برای مخاطب قابل فهم است ترکیب میکنند این چنین میشود که این دست پروژه  ها به طبع مخاطب این ژانر خوش میاید
ولی ما به عنوان نویسنده با واژگان و قلم و کاغذ و ایده هایمان سر و کار داریم و کاری بس دشوار تر از یک فیلمساز بر عهده ی ماست . زیرا امکانات کمتری برای القا حس وحشت داریم . نه صوت ، نه تصویر ، نه تکنیک های فیلمسازی و یا گریم ، بلکه ما می بایست در ذهن مخاطب نفوذ کنیم و او را وادار به تصویرسازی کنیم و آنگونه او را به پیش ببریم که تصویری همچون انتظارمان را تجسم کند . پس کارمان بس سخت تر از فرهاد و کندن چهلستون است .
این جمله که میگویند داستان ترسناک را باید در شب و به تنهایی خواند ، شاید پر اشتباه ترین جمله باشد بدین صورت که این گونه از داستان ها باید صفر تا صد ترس خود را در مباحث داخلی خودشان پیدا کنند نه انکه ما چیزی از محیط بیرون به انها اضافه کنیم به عبارت دیگر همگان واقفند که یک داستان ترسناک میتواند همچون فیلمنامه ای شود که تبدیل به فیلم شده ، آنگاه همگی قبول داریم که تماشای آن فیلم در یک سالن تاریک جذابتر و دلهره اور تر باشد اما این بدین معنا نیست که این موضوع جز پارامتر اصلی این گونه اثار قلمداد گردد و داستان نویس یا فیلمنامه نویس می بایست چنین گزینه ای را در متر و معیار های خود متصور شود. خیر . چنین نیست .

تعلیق و غافلگیری دو جز جدایی ناپذیر اثار ترسناک هستند برای درک و فهم بیشتر این موضوعات به مثال های زیر توجه بفرمایید

تعلیق :سطر های نخست :پسرک در جنگل دوان دوان در حال حرکت هست 
صفحات و بخش دوم:قاتل روانی پشت یکی از درختان  در راه چاقویش را تیز میکند و منتظر پسرک میباشد 
چندینو چند بار به صورت برش موازی نماهای متعددی از ان دو را به نگارش در می آوریم .

غافلگیری: در شرح حال و تصویر سازی ات فضا ، جملات و واژگان فقط سمت پسرک اشاره دارد و ما چیزی از قاتل نمیدانیم این میشود که با بیرون امدن قاتل از پشت درختان دچار غافلگیری میشویم

همانطور که ملاحظه فرمودید هر دو مورد میتواند چاشنی مناسبی برای القای وحشت باشد

به طور کل عرصه نویسندگی خلاق خلق گشته است تا با برانگیخته کردن تمامی احساس از جانب  مخاطبین خود انها را به لمس و درک درست از دنیای پیرامون اما با نگاهی متفاوت جذب کند
#شهروزبراری #شین_براری #آموزش_نویسندگی
۰ نظر 07 September 22 ، 22:17
DOWN ALEY Girls
51 بازدید

خانم خبرنگار روبه‌رویم نشسته و مدام با فنجان قهوه‌اش بازی می‌کند. نه آن را می‌نوشد و نه می‌گذارد فنجان بیچاره به حال خودش باشد. گاه‌گاه او را می‌بینم، از آن خبرنگارهای سمجی‌ست که تا به خواسته‌اش نرسد، سوژه‌اش را به حال خودش نمی‌گذارد. حالا هم یکی از بهترین سوژه‌هایش را یافته و آن کسی جز من نیست، دوست صمیمی‌اش!

به صورتم نگاه می‌اندازد و می‌پرسد:" واقعا تو این کار رو باهاش کردی؟ هیچ باورم نمی‌شه! مسعود این ته نامردیه! چه طور دلت اومد با کسی که از خودت ضعیف‌تره این جوری رفتار کنی؟ "

فنجان قهوه‌ام را برمی‌دارم، هنوز بخارِ گرمی از آن بلند می‌شود، هنوز فرصتی برای نوشیدنش باقی مانده. جرعه‌ای از قهوه می‌نوشم و می‌گویم:" تو که از دردسر خوشت میاد، اینم یه دردسر درست و حسابی! بعدم یه جور رفتار نکن انگار هیچی نمی‌دونی، آماری که تو از زندگی من داری، خودمم ندارم. "

برای یک لحظه لبخند می‌زند:" کل کارت اشتباه بوده مسعودجان. "

سرم را پایین می‌اندازم، صدای جمعیت مهمانان و افراد داخل سالن آن‌قدر زیاد هست که صدایم حتی به کوش خودم هم نمی‌رسد.

_" اون لحظه چیزی بهتر از این به ذهنم نرسید، جوش آورده بودم یه غلطی کردم، ولی کار اون بدتر بود یا من؟ من از کجا باید می‌دونستم نامزد داره! به خاطر شروطی که گذاشتم نامزدشو ول می‌کنه... اصلا اگه نامزدشو دوست داشت چرا رهاش کرد؟ اومد گفت وام لازمم، منم ازش خوشم میومد... خیلی وقت بود خوشم میومد، پیشنهادش رو دادم، پول خوبی‌ام قرار بود بگیره، می‌تونست با اون تا چند سال بیکار بگرده و خوش باشه، قبول کرد. "

دوست خبرنگارم، کمی نزدیک می‌شود و آهسته‌تر می‌گوید:" مسعود، می‌دونی هیچ‌وقت بهت چیزی نگفتم، هر موقعی هم که کمک خواستی، تا جایی که تونستم کمکت کردم، اما این بار دیگه نیستم! "

من هم به سمتش متمایل می‌شوم و با التماس می‌گویم:" فقط جست و جو کن... ببین بچه از منه یا نه! "

با اخم و حرص صاف سرجایش می‌نشیند، قهوه‌اش را برمی‌دارد و‌مزه می‌کند. پیداست سرد شده، قهوه‌ی سرد و تلخ! که هیچ لطفی جز تلخ‌تر کردن اوقاتش ندارد. آ

دوباره می‌پرسد:" مطمئنی اون موقعی که باهات بوده، نامزدش عقدشون رو باطل کرده بود؟ "

برای یک لحظه نفسم حبس می‌شود؛ برای بار هزارم پشیمان می‌شوم که چرا جوری او‌ را از خود راندم که اکنون دستم از همه جا کوتاه باشد. درست است که به قول دوست خبرنگارم ذره‌ای شرمندگی و تواضع در وجودم نیست، اما برای اولین بار از خودم شرمنده شدم. کاش به اندازه‌ی فرصت نوشیدن یک جرعه از هیمن قهوه تلخ، به آن زمان باز می‌گشتم و در مقابل شک و سوءظن پیش آمده سکوت می‌کردم. چند سال بود او را می‌شناختم، وصله‌های دزدی و بی‌حیثیتی به شخصیتش نمی‌چسبید، وقتی میان آن همه فشار کاری، چک سفیدامضای گمشده را درون کیفش پیدا کردم، چشم بستم و هر چه از دهانم در می‌آمد گفتم. همان یک دقیقه تمام عشق و احساس و غرورش را شکست. اشک‌هایش چکید اما زبانش حرفی نزد. وقتی فهمیدم جریان چه شده که نه خبری از او بود و نه محرمیتمان! همه چیز با هم تمام شد و من، شدم آن چیزی که نباید می‌شدم!

خبرنگار فنجان سرد قهوه‌اش را روی میز گذاشت، لبخندی زد و گفت:" پنج برابر حقوق این ماه رو ازت می‌گیرم و ته توی ماجرا رو برات درمی‌‌آرم، خوبه؟ "

لبخند می‌زنم و می‌گویم:" اصلا بکنش ده برابر... چرا بد؟! "

نفسم آسوده می‌شود، شاید نتوانم به قسمتی از گذشته بازگردم، اما خوشبختانه می‌توانم بخشی از آینده را کنترل کنم.‌ شاید جبران شود یا آرامش‌بخشِ وجدانم شود! شاید







   این مطلب از همبودگاه  و پویش خانم مرزبان  گرفته شده است .  
۰ نظر 30 April 22 ، 09:25
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 31 March 22 ، 01:08
DOWN ALEY Girls
خلاصه کتاب ” قدرانی اقتصاد ” نوشته گری وینرچاک
۰ نظر 02 November 21 ، 04:51
شین براری
رب المثل های انگلیسی هنگام مکالمه های روزمره کاربرد بسیاری دارند، به خصوص زمانی که تصمیم داشته باشید دانش زبانی خود را تقویت کنید
۰ نظر 27 October 21 ، 20:45
شین براری

شین براری  دریافت

عنوان: بهترین رمان مجازی
حجم: 19.5 مگابایت
توضیحات: نویسنده شین براری

       

       

۰ نظر 08 October 21 ، 01:18
DOWN ALEY Girls

×

تبلیغات


ققنوس

سلامی به گرمای حضور ققنوس

دو داستانک جدید که "زجر و ضجه" دلیل بر نوشتنش شد.

1


با شاخه گلی به خانه بازگشتم تا ببوسمش.


در آستانه ی اتاق خواب، ویران شدم.


رفته بود...


 


بابک ابراهیم پور


 


 


 


 


2


مگر نمی گفتی قلب ها که نزدیک باشد کافیست؟ مگر نمی گفتی چشم ها که در هیبت معشوق عمیق شوند کافیست؟ مگر نمی گفتی مریم.

پس چرا این مردم، ما دو تا را برداشتند، دست و پایمان را بستند، گذاشتند بر تلی از هیزم، و آتش زدند؟

آتش دارد بر تن نحیفمان گدازه می اندازد و گوشت و پوستمان را ذوب می کند. مگر نمی گفتی که عشق، انسان ها را از آن هم می کند؟

انتظار باران را نکش مریم، ابر ها برای ما اشک نمی ریزند. داریم تمام می شویم. گریه کن مریم، گریه کن. شاید که آتش بر ما سرد شود.

چرا تمام محله به تماشای مجازات من و تو آمده اند؟ مگر نمی گفتی که عشق کافیست برای محرمیت من و تو؟ مگر نمی گفتی.

طناب ها سوخته اند. دستت را به من بده مریم. آتش دارد بالا می زند مریم. سیل اشک هایمان آتش را خاموش نخواهد کرد. داری ذوب می شوی مریم. دستت را به من بده.


آتش که به قلبمان رسید، گره دستانمان باز شد. قبل از آنکه چشم هایم پخته شوند، نگاه کردم و دیدم آن طرف، کمی دورتر از هیزم ها، "جهل" به هیبت صد آدم در آمده بود و می خندید!


خاکستر شدیم.

باد ما را با خود برد.

 


 


بابک ابراهیم پور


 


 


پیداست خسته ام؟


یا باید بیشتر توضیح دهم


که زندگی


خودکشیِ تدریجی است!


 


بابک ابراهیم پور   

۰ نظر 21 June 21 ، 16:54
شین براری
شین براری 

      ,داستان از وبلاگ حذف گردید  ی بنابر دستور فتا ، نظارت بر محتوای تارنمای مجازی ، این مطلب حذف گردید ، مصداق محتوای مجرمانه   جمهوری اسلامی ایران ، تارنمای مجازی نظارت محتوای عرضه شده بنآبر دستور فتا این مطلب حذف گردید ، ج ا ا  فتا ، ۲۳۳۶۵۵۱۹ الف_/دال 
۱ نظر 04 June 21 ، 13:15
DOWN ALEY Girls

ماهنامه شماره ۱۳۰  چوک   دریافت

عنوان: ماهنامع چوک با اثری از شین براری نسخع ۱۳۰

۰ نظر 28 May 21 ، 14:44
شین براری
۷ نظر 10 May 21 ، 12:34
شین براری شهروز براری صیقلانی
۱ نظر 01 March 21 ، 02:17
شین براری شهروز براری صیقلانی
     
اونقدر نموندی که مرا زار ببینی...   لعنت شده و خسته از آزار ببینی...      


۱ نظر 14 February 21 ، 18:38
DOWN ALEY Girls

قسمتهای از اثر ادبیات داستانی بنام   کلیمه  

۲ نظر 06 February 21 ، 18:01
DOWN ALEY Girls

    

   

۱ نظر 05 February 21 ، 22:46
شین براری

دلنویس دخترانه طولانی 

۰ نظر 06 January 21 ، 22:37
DOWN ALEY Girls
۱ نظر 18 December 20 ، 13:48
DOWN ALEY Girls

 

  زکی....  بگی نگی  دنیایی بود،   زیر  چشماشون کبود،  چشم براه،  شوریده حال،  چشم به جاده ها گره بسته بود، اون بودش خیلی صبور .    یکی بود یکی نبود.  یکی موند،  یکی نموند. یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت :سیندرلا پارکت ها رو تی کشیدی؟ لَته  زدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .

القصه ، یه روز پسر پادشاه (قصه واسه زمان طاغوته و هنوز آقامون به فرانسه تبعید نشده بود)  

میگفتم...

چون حکومت شاهنشاهی بود    پسرک  لندهور پادشاه  (الکی مثلا) که خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم

مامانش : بعله پسر دلبندم

شاهزاده : من زن می خوام

مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم

مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟

شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم

مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،

شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟


مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .

صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد

سیندرلا گفت : سلام

فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟

سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم

فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه.

سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......

فرشته : خداحافظ ....

سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولیآژانس ماشین نداشت . 
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟

یارو گفت : نه نداریم. 
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟

فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو

سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .

فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!

سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟

فرشته : بعله می خوره

سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.

فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟
سیندرلا : نه ندارم

فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟

سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم

 

داستان سیندرلا(طنز)ایرانی

 

فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه .

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم

فرشته : چرا نمیری؟

سیندرلا : آبروم می ره

فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم

سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!!

شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد

سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا اطوارگفت : شاهزاده منو می گیری ؟

شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟

سیندرلا : 37

شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.

خلاصه شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم باهم ازدواج کنیم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)

سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.....   این بچه ها هم  چند نسل  بعد  زیاد تر تر  شدن  و   سرتاسر  سرزمینی  بزرگ رو  به انحصار و تحت اختیار  و  مالکیت خودشون گرفتن.  و  تصمیم گرفتن  اسم این سرزمین و یا که کشور وسیع رو  به نام  جد بزرگوارشون   نامگذاری کنن. که   اسم مادره مادره مادره مادربزرگه  مادربزرگه جدٌِ  مادری  مادربزرگه مادرشون که بعبارتی  میشد  همون  -ایرن پرشیان-  " ایران"  خاتون،   رو  انتخاب کردن  و  کشوری خوب و خوشگل و مومن و متدین و گاه  غرتی و  شیک و با غیرت رو  گذاشتن ؛   ایران.      و  ما  همگی نوه نتیجه های جد در جد  فرزندان  همون خاتون مهربون و  مادر  دلسوز و  سنگ صبور غمها  هستیم ،  البته عده ای  از  نوادگان  فرزند ارشد ایرن خاتون یعنی ؛   ملیحه خاتون  هستیم   

عده ای دیگر هم  از شجره ی فرزند پسر ارشد  ایرن خاتون  هستیم  یعنی  پسر ارشدش   به اسم  ایبره

و  صد در صد  عده ی کثیری از ما ساکنین این سرزمین  جزو دسته ی نوادگان پسر دوم و  اهل کشاورزی و مومن بنام  نظام هستیم.  

گروهی دیگر از فرزندان و نوادگان میرذا هستیم که بازم چون غریبگان و اهل عراغ(عراغ به معنای سرزمین بیگانه)  کلمات رو از چپ به راست نگارش میکردن   به اشتباه  کلمه ی  قوم و خویشاوندان میرظا یا شایدم ؛ میرضا  _ یا بلکه ؛  میرذآ  _ یا ممکنه بشکل ؛  میرزا _  رو از انتها به ابتدا و ناخواسته خواندن  ؛ (میرظا-میرزا-میرضا-میرذا)  -> آ +ظ+ر+ی+م  ؛  آظریم _آزریم _ آضریم _  آذری ام     _ MIRZA   >~>  AZARI  و  قوم و نژاد آذری های دوست داشتنی ما به فرزند متدین و  با اصالت و نجیب  مَیرذا از فرزندان بزرگ و ارشد  ٰایرن خاتون" میرسه.  


 و یا مثلا  به قوم و خویشاوندای پسر دیگر  ایرن خاتون با اسم   نذام  یا شایدم  نضام  یا بلکه   نزام    یا شاید حتی نظام  بشکل از انتها به ابتدا  تلفظ کردن  ناخواسته و گفتند   قوم و خویش  مازن --> نزام = مازن ~ مازنی _ مازندران  


  و همچنین  ایرن خاتون پیش از آنکه  وارد  سرزمین های  جنوب دریاچه ی  بزرگ  بشه  از سرزمین های سبز و حاصلخیز و بارانی میگذشت  که  ابرهای ثابت قدم و پابرجایی در آسمانش داشت  دلیل این همه ابر   جبر جغرافیایی بود  و  ابرها که از  دریاچه بزرگ بلند میشدن و قصد سفر به جنوب سرزمین را داشتن  در ابتدای  مسیر  و  کمی   بالاتر  با سد طبیعی و دیواره ی بلندی از  کوههای  به هم زنجیر شده و طولانی میرسید  که  قلب آسمون رو  نشانه رفته بوودن  و  مانع عبور ابرها میشدن.    در  این سرزمین های خیس و حاصلخیز و شآد  با  قبیله ی روشنفکر  و   با علم و غیوذ  غیور مواجه شد  که  از  نوادگان  شخصی بنام  کاسپی  حضور داشتن که   رگ و ریشه شون به فرزند کوچک و عزیز دردانه ی  فرزندی بنام  نالیچ  بودند   و  خب همانطور که در کتاب مرجع   و پژوهشکده ی  دانشگاه مینیستوتا بریتیش یونورسیتی لندن  و همچنین انسان شناسی و  بایگانی بانک جهانی Dna قوم نژادی مرکز مطالعات  کاستر کالج بریتیش کلمبین  در  صفحه 478 _ page_line003      ;  به گذر از زمان و ادغام زبان های قفقازی با هیلیگیریت و خاورمیانه و سایش تدریجی با زبان های هند و اروپایی  به  ساکنین بخش غربی از نوار ساحلی بزرگترین دریاچه  دنیا،     بجای  واژه ی  قوم و نژاد  Nalich     بطور غیر عمد و بر طبق یک تحول و چرخش معیارهای زبان شناسی و خط شناسی میخی و مصری باستاتی    اینگونه خوانده و نگارشش وارونه شد:   Nalich<~~<  Gilan  <|<   نالیچ   به شکل  نالیگ  و پس از مدتی از انتها یه  
انتها به ابتدا و بصورت  چیلان  و یا یعدتر  گیلان  خوانده شد.   قابل ذکر است که بر اساس تمامی مکتوب  تاریخی    آمده  که  جد بزرگ  و مقیم سرزمین قفقاز  کنونی با اصطلاح، قوم و نژاد  تیره ی  باستانی و  نخستین  " کاسپی"   شناخته میشده و کاسپی نیز همچون  "ایرن خاتون"  یک زن و مادر سوارکار و  رهبر کاریزماتیک در میان لشکر و دایره ی اطرافیانش بوده.
  کاسپی ها  پیش از مهاجرت  قبیله ی  اریاطی  ایایرا  از سیبری به سرزمین های بهتر جنوبی و فلات  و سرزمین های مابین  دریاچه ی بزرگ  (دریای خزر کنونی)   تا به سر حد جنوبی و مرز دریایی  [دیای عمان و خلیج فارس کنونی]  ،   در نوار شمالی آن و بعبارتی نوار کم عرض مابین  جنوب دریاچه ی   بزرگ تا دامنه ی شیب دار و حاصلخیر  رشته کوه  [البرز کنونی]  ساکن بودند و  از  نوادگان  یکی از  فرزندان  ارشد   بنام  نالیچ  بنگمکتوی دران   گیلان  کردستان  بلوچستان   همدان  بوشهری  فارس   آذری   ترک  سیستانی  ترکمن   یزدی  اصفهان    لرستان  

و البته   اینجا قصه ی ما به  سر نرسید .    بلکه به کمر رسید   و از وسط دولا خمیده گشت.    ینی  ماجرا به نیمه رسید  

15  سال بعد ورق با عبور نسیمی رهگذر و  خودسر  برگشت،   تقدیر جدیدی  رقم خورد    ،     

   شبنامه،    نوار کاست،   پیغام امام،    سفر به کره ی ماه نیمه شب، بیخبر،  محرمانه   ،  حکومت های نظامی،  عبور و مرور های مخفیانه،  موزیانه ،  در سیاهی های شبانه،   پخش اعلامیه های پدرانه،     تیر هوایی،  صدای شلیک،  سقوط پوکه،   بوی باروت  ،  تظاهرات،  راهپیمایی،  شعار های  یکصدا،   لاستیک های  نیم سوخته،  بوی دوده،   زخم و ناله  و  زوزه،   سرباز های  فراری،   پیوستن به سیل  طغیانگر  توده ی مردم،   از عطر باروت تا بوی گندم،   سینمای رکس آبادان،   روز گرم و شرجی،  سکانس بی مفهوم بی سانسور  فیلمهای فارسی،   تیتر اول   روی پرده ی نقره تاب  و  انعکاس نور  پروژکتور  و آپارات چی،     حرکتی انقلابی اما اشتباهی ،  جوانانی با شور انقلابی،  تهی از فهم درک شعور سیاسی ،  هیجان یک اقدام بزرگ و اعتراضی  همچون فیلمنامه ی یکطرفه و  انتحاری ،  با پرده ی سینمایی به نام فیلم  گَوَزن ها "    بطری روغن موتور  ادغام با بنزین  و اکتان،   چند رفیق بی عقل،   هیجان از پایه منفی و تصمیمات  فردی،  سوء استفاده از  سادگی های جوانان متعصب و شوراندن آنها به یک اسم،   آغشته شدن ماده اشتعال زا با دیواره های   پارچه ای  اگوستیک و   پرده ی سینما در سکانس حماقت و کبریت و گوگرد  و چوبه ی دار،    زبانه های آتشین شعله ای  بی رحم و بی  رگ و غیرت  و درب های بسته شده از پشت،   و  تماشاچیان  بسیار،   و صحنه ی دلخراش ازدحام حین فراری نافرجام  و  تجمع تپه ای از انسان های بی گناه  پشت درب های بسته شده ی  سینمای رکس آبادان،   و  صدای زجه و ناله و فریاد،      تیتر اول روزنامه ی کیهان،   شوک جمعی،   عزای  عمومی،   آمار شنیع جنایت  سوی ارقام نجومی ،   سیستم فاسد،   مدیر نالایق،   غرور  کاذب،   زیردستان  ترسو و نالایق  ،  مامورین خونخوار  ساواک،   شکنجه گران و شرط استخدام ،  ماده ی الف، بند اول  ؛ خوی حیوانی  _ ،  شرط دوم   بی شک  اولویت با اشخاص بی رگ و غیرت و خالی از  عنصری بنام  شرافت و  غریبه با عاطفه و دور از انسانیت.   برگه استخدام سازمان غیر حقوق بشری و حشری  ساواک.      از سوی دیگر   انتصاب مدیران نالایق و نابلد  و پول پرست  و  فساد اداری ،    عکس العمل های غیر ارادی  و عمل های  لازم و ملزوم  و شهادت های پی در پی  به جرم گردهمایی  تجمع   یا که پخش تراکت و اعلامیه ،   و خون  پاک جوانان وطن که میچکید بی گناه در مسیر  ستودن حق  و ایستادگی برابر  ناحق  و  قیام علیه ظلم و استبداد و  طاغوت  و  حمایت از پیر فرزانت فرزانه،  نشسته زیر سایه درخت سیب در سرزمین دور و غریب.     ..... 

    



نیمه دوم. 

با سوت داور نیمه ی دوم شروع شد  .    و دقایق آخر  علی دایی  یه پاس انداخت به عزیزی  و  خداداد  عزیزی هم رفتش، تک به  تک  با  مارک بوسنیچ  و  خب تا اومد  شوت بزنه برق از  مدار رفت  و  تلویزیون  بزرگی که ته راهروی  بند  پنج زندان اوین بود  خاموش شد  و  زندانی ها  یکصدا گفتند    ؛   آخ  خخخخخ 


هرکدوم  یه جای بدن کبودشون رو  نگه داشته بودن  و  ناله میکردن   چون  تازه  ازشون  پذیرایی شده بود    ،    گوشه ی  سالن ،  پسرک قصه ی ما  یعنی  شاهزاده و بعبارتی  همون  شوهره  سیندرلا   کِس کرده  بود  و  افسرده و  بی روح ،  خیره به نقطه ی نامعلومی از  لکه های  قرمز رنگ  روی دیوار  مانده   بود  ،     بغل دستیش ازش پرسید  ؛ 

     تو چرا  اومدی  اینجا؟   قیافه ات چقدر  آشناست؟  

      شاهزاده  گفت؛   من  شاهزاده ام . 

_  کجای کاری رفیققق ،   مگه خبر نداری ؟  

    ش؛  چی رو خبر  ندارم؟  

     _ انقلاب شده     شاه  در  رفته .         عجب ب ب  پس واسه همین زندان انداختنت.    

   ش؛  نه،  کسی  خبر  نداره  من شاهزاده ام.   من بخاطر  این زندانم که   زنم  رفته مهریه اش رو  اجرا  گذاشته  ،   چون  عندلمطالبه ست    و  سیندرلا رفته  مهرش را  عندالمطالبه  اجرای قانونی گذاشته  و  بابت نفقه و  هزینه ی زندگی هم  کلی  قانون و تبصره و بند و لایحه قانونی رو  بر علیه من  توسط وکیلش  اجرا گذاشته  و منو انداخته زندان...

    

  و اما...... 

    طرف دیگر ماجرا   ......    سیندرلا  سر  کفش های  سفیدش  با  سوسن خانم  وارد جر و بحث و دعوا  شده   و  باز  شمشیرش رو از  روی  بسته  و توسط وکیلش  شکایت نامه پر کرده و  بابت  ادعای  حق  مالکیت معنوی  "کفشای سفید"  وارد  دعوای قانونی شده.   تا حالا دو تا ابلاغیه اومده  و  سوسن خانم نرفته دادگاه ،   چون اصولا سوسن خانم طفلکی  یه دونه  باشه 

 کفشاش سفید باشه 

با سیندرلا  رفیق  باشه  

شاکی هر روز،  هر دم،  هر جا،   پیشش باشه 

سیندرلا  خیلی  ابزیرکا  و  موزی  باشه  

سوسن جون  ساده و خوش قلب و  ظاهر و باطن  یکی باشه 

اما  از  باطن  بد طینت و  قلب سیاهه  سیندرلا،  بیخبر  باشه. 

  لبخندهای دروغین سیندرلا ،  و دروغای پر دوز و کلک و  پر ریاح،  مسمر ثمر  باشه.....       از طرف دیگه  هم   مشکل  چند تا  باشه.     خانه از  ریشه  ویران باشه .   قانون ناقص، و  نصف نیمه باشه.  

 واسه هر  بن بستی  بطور قانونی  یه مسیر مخفی و راه چاره ی غیر قانونی باشه.   وکیلش میگفت ؛   اگر  میخوایی به  ثروت و  پول بی حد و اندازه برسی که تا  آخر عمری  واسه ی خودت  لازم باشه ،   هر چی خرج کنی،  بازم باشه،   میبایست  ظالم باشه.  تند خوی و  بیرحم      مثل یه راهزن باشه.  میبایست  با اهرم فشار  در مسیر صراط غیرمستقیم،   بفکر دور زدن موانع  و  مشکلات ، حتی بطور مثال  ؛  پیچوندن و  دور زدن  تحریم " باشه.    

اگه میخواد خوشبخت بشه  این چیزا  لازم باشه،  وکیل  خوب  و  طرح دعوای قانونی  و   اطاعت از غریزه و   ثبت شکواییه و عریضه  و چند تا  کاغذ با پوشه   و ثبت ثنا  نیز  باید باشه.    تا وکیلش هست  خیالش میبایست  راحت باشه .    میتونه بفکر  استراحت و خوشگذرونی و     شاید  واسه ورزش روح و روان،  کلاس یوگا  براه  باشه.    راهش 

۰ نظر 18 December 20 ، 02:22
DOWN ALEY Girls
۱ نظر 17 December 20 ، 19:56
DOWN ALEY Girls

بهترین روش مطالعه برای کنکور سراسری + 16 تکنیک کاربردیشهروز براری کتاب مجازی

۰ نظر 16 December 20 ، 00:33
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 11 December 20 ، 21:14
DOWN ALEY Girls

مصاحبه با سحرشعبانی نویسنده رمان توماژ اختصاصی یک رمان

۱ نظر 11 October 20 ، 21:38
DOWN ALEY Girls
   
....نقد و بررسی کتاب  این بازی کی تمام میشود... 
۰ نظر 16 September 20 ، 20:34
DOWN ALEY Girls

شین براری ... داستان کوتاه از پریسا جلیلیان

۰ نظر 14 September 20 ، 20:15
DOWN ALEY Girls
۰ نظر 14 September 20 ، 20:10
DOWN ALEY Girls

افسانه شد ؛  دخترکی که مهریه اش یک لبخند خیس بود.

۹ نظر 07 September 20 ، 04:29
DOWN ALEY Girls

 شُر شُر ناودان و صدای بارش باران ،  ریتم روز و شب این شهر خیس است.  فاصله ی بین دو باران را  سکوت  ناودان ها  پر میکند.   
۰ نظر 10 August 20 ، 22:22
شین براری
۰ نظر 08 June 20 ، 04:52
شین براری

قسمت اول رمان  آدم فضایی  

۵ نظر 01 June 20 ، 16:27
شین براری
 


نام رمان: خورشید بارانزده
01 June 20 ، 09:59
شین براری

منوچهر با بچه محل های خود اختلاف دارد و بر علیه او دسیسه میشود،   و برایش پاپوش میسازند و  برایش زیر زین موتور سیکلت مواد هرویین میگذارد  و او را به مبارزه به مواد مخدر تحویل میدهند . او ناباورانه به دادگاه و به زندان میرود. و.....

۳ نظر 31 May 20 ، 21:32
شین براری

پسرک درون خلوت تنهاییش تکیه به دیوار سرد بی وفایی ها زده بود که  تقدیر به سراغش امد تا.....

۳ نظر 31 May 20 ، 21:24
شین براری

معرفی یک اثر جدید به قلم شهروز براری با نام عاشقانه های حلق اویزنشر چشمه و نشر ققنوس با شین براری   

۴ نظر 09 May 20 ، 19:49
DOWN ALEY Girls
22 February 20 ، 07:03
DOWN ALEY Girls

رشت_شهری شاد، ولی ابری ، با آسمانی خیس و زمینی بارانی !...

۶ نظر 01 January 20 ، 03:55
DOWN ALEY Girls

 

 نسخه خام اثر هزار پستوی شهر خیس . صفحه 230 تا 259  شهروز براری صیقلانی . 

 شکستن ِ سکوت ِدو نفره ای که در اتاق حاکم شده ، بریده بریـــده میگویـــد؛ ب‌ب‌ بانو به رسَم  خــ٬َــزان ، هـَرروز چـه زود شب میشود!.. پدر تون ، ن نیاد یهو !؟.   –®بانو با عشوه ای دخترانه ، پاسخ میدهد ؛ نگران نباش ، امشب من از قصـــد دو برابــر تجؤیز پزشکــ به پدر ، قرص آرام بــخش و قرص خوآب داده ام.، تــا که تخت بخوابد .

۹ نظر 22 December 19 ، 13:43
DOWN ALEY Girls

برگزاری نخستین جشنواره جایزه ادبی استاد «فرض پور» در رشت

۰ نظر 28 November 19 ، 18:43
DOWN ALEY Girls